ابن المقفع ( مترجم : منشي )

143

كليله و دمنه ( فارسي )

و ترجع أعقاب الرّماح سليمة * و قد حطمت في الدّارعين العوامل [ 1 ] و ميدانم كه تخم اين بلا من كاشته‌ام ، و هر كه چيزي كاشت هر اينه بدرود اگر چه در ندامت افتد و بداند كه زهر گيا [ 2 ] كاشته است . و امروز وقتست كه ثمرت كردار و ريع گفتار خويش بردارم . و اين رنج [ 3 ] بر من گران تر ميگردد از هراسي كه تو به من متّهم شوي به حكم سوابق دوستي و صحبت كه ميان ماست . و عياذا باللّه اگر بر تو تكليفي رود تا آنچه ميداني از راز من باز گوئي ، وانگه من به دو مؤونت [ 4 ] مبتلا گردم ، يكي رنج نفس تو و خجلت كه از جهت من در رنج افتي ، و دؤم آنكه مرا بيش اميد خلاص باقي نماند ، كه در صدق قول تو به هيچ تأويل شبهت نباشد آنگاه كه در حقّ بيگانگان گواهي دهي ، در باب من با چندان يگانگي و مخالصت صورت ريبتي نبندد . و امروز حال من ميبيني ، وقت رقّت است و هنگام شفقت كز ضعيفي دست و تنگي جاى * نيست ممكن كه پيرهن بدرم گشت لاله ز خون ديده رخم * شد بنفشه ز زخم دست برم كليله گفت : آنچه گفتي معلوم گشت . و حكما گويند كه « هيچ كس بر عذاب صبر نتواند كرد ، و هر چه ممكن گردد از گفتار حقّ يا باطل براى دفع اذيّت بگويد » . و من ترا هيچ حيلت نميدانم ، چون در اين مقام افتادي بهتر آنكه بگناه اعتراف نمائي و بدانچه كرده‌اي اقرار كني ، و خود را از تبعت آخرت برجوع و انابت برهاني ، چه لا بدّ [ 5 ] درين

--> [ 1 ] . ( 1 ) و ترجع . . . پايانهاى نيزها بسلامت ( و بي گزند ) باز ميگردند ، در حالي كه سرهاى نيزها در ( تنهاى ) زره داران شكسته شده باشد . [ 2 ] . ( 3 ) زهر گيا در فرهنگها ( مثلا رشيدي و برهان ) دو قول آمده : نوعي گياه كه سمّي است ؛ هر گياه زهر دار كه كشنده باشد . شعري در رشيدي و مجمع الفرس شاهد آورده‌اند از سوزني كه در ديوان چاپي نيست : جان افعي زده را نسخهء ترياك دهد * نطق جان پرور تو بر ورق زهر گيا [ 3 ] . ( 4 ) رنج در نسخهء اساس از قلم افتاده است . [ 4 ] . ( 6 ) مؤونت ص 34 ح بر س 9 و نيز 53 / 6 ديده شود . اينجا بمعني بار گران فكري و روحي به كار رفته . [ 5 ] . ( 16 ) لا بدّ بدّ چاره است ، و لا بدّ بمعني علاج نيست ، چاره نيست ، بناچار ، و امثال آنهاست . اينكه گاهي مترادف با « شايد » به كار ميبريم درست نيست .