ابن المقفع ( مترجم : منشي )

138

كليله و دمنه ( فارسي )

از طبع رنگ آميز او خاطر ماني در حيرت ، با ايشان همسايگي داشت . ميان او و زن بازرگان معاشقتي افتاد . روزي زن او را گفت : بهر وقت رنج ميگيري و زاويهء ما را بحضور خويش آراسته ميگرداني ، و لا شكّ توقّفي ميافتد تا آوازي دهي و سنگي اندازي . آخر ما را از صنعت تو فايده‌اي بايد . چيزي تواني ساخت كه ميان من و تو نشاني باشد ؟ گفت چادري دو رنگ سازم كه سپيدي برو چون ستاره در آب ميتابد و سياهي درو چون گلهء [ 1 ] زنگيان بر بناگوش تركان ميدرفشد [ 2 ] . و چون تو آن بديدي بزودي بيرون خرام . و غلامي اين باب ميشنود . چادر بساخت ، و يكچندي بگذشت . روزي نقّاش بكاري رفته بود و تا بيگاهي مانده . آن غلام آن چادر را از دختر او عاريت خواست و زن را بدان شعار [ 3 ] بفريفت ، و به دو نزديك شد و پس از قضاى شهوت بازگشت و چادر باز داد . چون نقّاش برسيد و آرزوى ديدار معشوق ميداشت ، در حال چادر بكتف گردانيد و آنجا رفت . زن پيش او باز دويد و گفت : اى دوست ، هنوز اين ساعت باز گشته‌اي ، خير هست كه بر فور باز آمدي ! مرد دانست كه چه شده است ، دختر را ادب بليغ كرد و چادر را بسوخت . و اين مثل بدان آوردم تا ملك بداند كه در كار من تعجيل نشايد كرد . و بحقيقت ببايد شناخت كه من اين سخن از بيم عقوبت و هراس هلاك نميگويم ، چه مرگ ، اگر چه خواب نامرغوب است و آسايش نامحبوب ، هر آينه بخواهد بود ، و بسيار پاى آوران [ 4 ]

--> [ 1 ] . ( 5 ) گله موى مجعّد و پيچيده چون موى زنگي . در ديوان سنائي ( چاپ دوم مدرّس رضوي ص 992 ) بيتي آمده است كه غلط طبع شده است و اينجا بتصحيح قياسي نقل مىشود : اى لعبت مشكين گله * بگشاى گوى از أنگله مى خور ز جام و بلبله با ما خور و با ما نشين ظاهرا بين اين كلمه و گلاله بمعني زلف رابطه‌اي هست . [ 2 ] . ( 6 ) درفشيدن ص 2 س 4 ح درفشان ديده شود . [ 3 ] . ( 8 ) شعار مراد اينجا آن چادر دو رنگ است كه بين ايشان نشانه و علامت بوده است . در اين باب رجوع شود به ص 13 ح بر س 18 و ص 52 س 4 ح . [ 4 ] . ( 15 ) پاى آور ، پاى آوران صاحبان قدرت و توانائي و مقاومت بسيار ( فولّرس ) ، و پاى آوردن بمعني پايدار ماندن و بر پا ماندن و قوام و استقامت گرفتن در شعري از انوري آمده است ( بهار عجم ) : با كفش ابر مينيارد پاى * با دلش بحر مينگيرد نام ( ضبط ديوان چاپ مدرّس رضوي ج 1 ص 312 مختلف است ) .