ابن المقفع ( مترجم : منشي )

122

كليله و دمنه ( فارسي )

اين معاملت جايز شمردي و حقوق إنعام او ترا در آن زاجر [ 1 ] نيامد يك قطره ز آب شرم و يك ذرّه وفا * در چشم و دلت خداى داناست كه نيست [ بازرگانى كه صد من آهن داشت ] و مثل دوستان با تو چون مثل آن بازرگان است كه گفته بود : زميني كه موش آن صد من آهن بخورد چه عجب اگر باز كودكي در قياس ده من بر بايد ؟ دمنه گفت : چگونه ؟ گفت : آورده‌اند كه بازرگاني اندك مال بود و ميخواست كه سفري رود . صد من آهن داشت ، در خانهء دوستي بر وجه امانت بنهاد و برفت . چون باز آمد امين وديعت فروخته بود و بها خرج كرده . بازرگان روزي بطلب آهن بنزديك او رفت . مرد گفت : آهن در پيغولهء [ 2 ] خانه بنهاده بودم و در آن احتياطي نكرده ، تا من واقف شدم موش آن را تمام خورده بود . بازرگان گفت : آري ، موش آهن را نيك دوست دارد و دندان او برخائيدن آن قادر باشد . امين راست كار شاد گشت ، يعني « بازرگان نرم شد و دل از آهن برداشت » ، گفت : امروز مهمان من باش . گفت : فردا باز آيم . بيرون رفت و پسري را از آن او ببرد . چون بطلبيدند و ندا در شهر افتاد بازرگان گفت : من بازي را ديدم كودكي را ميبرد . امين فرياد بر آورد كه : محال چرا ميگوئي ؟ باز كودك را چگونه بر گيرد ؟ بازرگان بخنديد و گفت : دل تنگ چرا ميكني ؟ در شهري كه موش آن صد من آهن بتواند خورد آخر باز كودكي را هم بر تواند داشت . امين دانست كه حال چيست ؟ گفت : آهن موش نخورد ، من دارم ، پسر باز ده و آهن بستان .

--> [ 1 ] . ( 1 ) زاجر اسم فاعل از زجر به معناى از كاري باز زدن و منع كردن ؛ باز داشتن و نهى كردن ؛ ح بر س 16 ص 7 نيز ديده شود . [ 2 ] . ( 7 ) پيغوله به گوشه و كنج ، غار و مغاك ، ترجمه كرده‌اند و به پى فارسي و ياء مجهول گفته‌اند . در شاهنامه دو بار آمده است يكي در شاهي لهراسپ ( ب 249 ) : به پيغوله‌اي شد فرود از مهان * پر از درد بنشست خسته روان ديگر در پادشاهي گشتاسپ ( ب 3345 ) : به پيغوله‌اي شو ز پيشش نهان * كه كس نشنود نامت اندر جهان و در بوستان سعدي ( چاپ فروغي ص 114 ) آمده است : كه حالش بگرديد و رنگش بريخت * ز هيبت به پيغوله‌اي در گريخت مراد از در عبارت كليله و دمنه اينست كه آهنها را در گوشه‌اي پنهان كرده بودم .