ابن المقفع ( مترجم : منشي )

120

كليله و دمنه ( فارسي )

ديگر روز قاضي بيرون رفت و خلق انبوه بنظاره بيستادند . قاضي روى بدرخت آورد و از حال زر بپرسيد . آوازي شنود كه : مغفّل برده‌ست . قاضي متحيّر گشت و گرد درخت بر آمد ، دانست كه در ميان آن كسي باشد - كه بدالّت [ 1 ] خيانت منزلت كرامت كم توان يافت - بفرمود تا هيزم بسيار فراهم آوردند و در حوالي درخت بنهادند و آتش اندر آن زد . پير ساعتي صبر كرد ، چون كار بجان رسيد زينهار خواست . قاضي فرمود تا او را فرو آوردند و استمالت نمود . راستي حال قاضي را معلوم گردانيد چنان كه كوتاه دستي [ 2 ] و امانت مغفّل معلوم گشت و خيانت پسرش [ 3 ] از ضمن آن مقرّر گشت . و پير از اين جهان فاني را بدار نعيم گريخت با درجت شهادت و سعادت مغفرت . و پسرش ، پس از آنكه ادب بليغ ديده بود و شرايط تعريك [ 4 ] و تعزير [ 5 ] در باب وى تقديم افتاده ، پدر را ، مرده ، بر پشت به خانه برد . و مغفّل ببركت راستي و امانت و يمن صدق و ديانت زر بستد و بازگشت . و اين مثل بدان آوردم تا بداني كه عاقبت مكر نامحمود و خاتمت غدر نامحبوبست ما للرّجال و للكياد ؟ و إنّما * يعتدّه النّسوان من عاداتها [ 6 ] و تو اى دمنه در عجز راى و خبث ضمير و غلبهء حرص و ضعف تدبير بدان منزلتي كه زبان از تقرير آن قاصر است و عقل در تصوير آن حيران . و فايدهء مكر و حيلت تو مخدوم را اين بود كه ميبيني و آخر و بال و تبعت آن به تو رسد . و تو چون گل دو روئي كه هر كرا همّت وصلت تو باشد دستهايش بخار مجروح گردد و از وفاى تو تمتّعي نيابد ، و دو زباني

--> [ 1 ] . ( 3 ) دالّت حقّي كه كسي به گردن ديگري داشته باشد ، رجوع شود به ص 65 ح بر س 16 نيز 97 / 9 ح ديده شود - از بركت خيانت انسان صاحب معجزه و كرامت نميشود . [ 2 ] . ( 6 ) كوتاه دستي درست كاري و دست به حقّ ديگران دراز نكردن . 65 / 14 نيز ديده شود . [ 3 ] . ( 6 ) أمانت مغفّل معلوم گشت و خيانت پسرش در نسخهء اساس بجاى اين كلمات فقط : امانت پسرش . [ 4 ] . ( 8 ) تعريك گوشمالي دادن . [ 5 ] . ( 9 ) تعزير زدن گناهكار به جهت تأديب ولي كمتر از حدّ شرعي . در شعر حافظ ( چاپ قزويني غزل 200 ) آمده است : داني كه چنگ و عود چه تقرير ميكنند * پنهان خوريد باده كه تعزير ميكنند . [ 6 ] . ( 12 ) ما للرّجال . . . چه كار مردان را با كيد و مكر و حيله و بدسگالي ؟ كه اين را زنان از عادات و خصال خويش ميشمارند .