ابن المقفع ( مترجم : منشي )

116

كليله و دمنه ( فارسي )

و تو اين مزاج داري و سخن تو بر هنر تو راجح است ، و شير بحديث تو فريفته شد . و گويند كه « در قول بي عمل و منظر بي مخبر و مال بي خرد و دوستي بي وفا و علم بي صلاح و صدقهء بي نيّت و زندگاني بي امن و صحّت فايده‌اي بيشتر [ 1 ] نتواند بود . و پادشاه اگر چه بذات خوش عادل و كم آزار باشد چون وزير جائر و بد كردار باشد منافع عدل و رأفت او از رعايا بريده گرداند ، چون آب خوش صافي كه در وى نهنگ بينند ، هيچ آشناور [ 2 ] ، اگر چه تشنه و محتاج گذشتن باشد ، نه دست بدان دراز يا رد كرد نه پاى در آن نهاد » . و زينت و زيب ملوك خدمتگاران مهذّب [ 3 ] و چاكران كافي كاردانند . و تو ميخواهي كه كسي ديگر را در خدمت شير مجال نيفتد ، و قربت و اعتماد او بر تو مقصور باشد . و از ناداني است طلب منفعت خويش در مضرّت ديگران و ، توقّع دوستان مخلص بي وفاداري و رنج كشي و ، چشم داشتن ثواب آخرت بريا در عبادت و ، معاشقت زنان بدرشت خوئي و فظاظت [ 4 ] و ، آموختن علم بآسايش و راحت . لكن در اين گفتار فايده‌اي نيست ، چون ميدانم كه در تو اثر نخواهد كرد . و مثل من با تو چنانست چون آن مرد كه آن مرغ را ميگفت كه « رنج مبر در معالجت چيزي كه علاج نپذيرد ، كه گفته‌اند : و داء النّوك ليس له دواء » [ 5 ] دمنه پرسيد كه : چگونه ؟ گفت : [ بوزنگان و كرم شبتاب ] آورده‌اند كه جماعتي از بوزنگان در كوهي بودند ، چون شاه سيّارگان بافق مغربي خراميد و جمال جهان آراى را بنقاب ظلام بپوشانيد سپاه زنگ بغيبت او بر لشكر روم چيره گشت و شبي چون كار عاصي روز محشر در آمد . باد شمال عنان گشاده و ركاب گران كرده بر بوزنگان شبيخون آورد . بيچارگان از سرما رنجور شدند . پناهي ميجستند ، ناگاه

--> [ 1 ] . ( 3 ) فايده‌اي بيشتر چندان فايده‌اي . رجوع شود به ص 83 ح برس 3 . [ 2 ] . ( 5 ) آشناور يعني شناور . آشنا و شنا و شناه همگي بمعني گذشتن از آب و در آب بوسيلهء حركات دست و پاست ، عبور ماهي از آب با پرّه و بال خود نيز شناست ، كشتي نيز بر آب شناور است . [ 3 ] . ( 7 ) مهذّب پاكيزه گرديده و صاحب اخلاق پاك ؛ تربيت يافته و از حيث كردار و رفتار بدرستي و پاكي شناخته شده . [ 4 ] . ( 11 ) فظاظت خشونت در رفتار و در سخن . بد خلقي و درشتي و تند خوئي . [ 5 ] . ( 14 ) وداء . . . بيماري سفاهت و كودني را دارو نيست . بلادت و كند ذهني درديست بي درمان .