ابن المقفع ( مترجم : منشي )
114
كليله و دمنه ( فارسي )
دمنه شادمان و تازه روى بنزديك كليله رفت . كليله گفت : كار كجا رسانيدي ؟ گفت : فراغ هر چه شاهدتر [ 1 ] و زيباتر روى مينمايد . و إنّي لميمون النّقيبة منجح * و إن كان مطلوبي سنا الشّمس في البعد و أدرك سؤلي حين أركب عزمتي * و لو أنّه في جبهة الأسد الورد [ 2 ] پس هر دو بنزديك شير رفتند . اتّفاق را گاو با ايشان برابر برسيد . چون شير او را بديد راست ايستاد و ميغرّيد و دم چون مار ميپيچانيد . شنزبه دانست كه قصد او دارد و با خود گفت : خدمتگار سلطان در خوف و حيرت همچون هم خانهء مار و هم خوابهء شير است ، كه اگر چه مار خفته و شير نهفته باشد آخر اين سر بر آرد و آن دهان بگشايد . اين ميانديشيد و جنگ را ميساخت . چون شير تشمّر [ 3 ] او مشاهدت كرد برون جست و هر دو جنگ آغاز نهادند و خون از جانبين روان گشت . كليله آن بديد و روى بدمنه آورد و گفت : باران دو صد ساله فرو ننشاند * اين گرد بلا را كه تو انگيختهاي بنگر اى نادان در وخامت عواقب حيلت خويش [ 4 ] . دمنه گفت : عاقبت وخيم كدامست ؟ گفت : رنج نفس شير و ، سمت نقض عهد و ، هلاك گاو و هدر شدن خون او و ، پريشاني
--> [ 1 ] . ( 2 ) هر چه شاهدتر شاهد در ادبيات فارسي بمعني صاحب جمال و نكو روى و مقبول و مطلوب و مطبوع و مرغوب به كار رفته است : چو در چشم شاهد نيايد زرت * زر و خاك يكسان نمايد برت آن شنيدي كه شاهدي بنهفت * با دل از دست رفتهاي ميگفت . . . ( گلستان ، چاپ فروغي ص 124 ) . نيز بمعني مطلق خوب و نيكو مانند همين عبارت كليله و دمنه ، و نظير آن در اين بيت سعدي ( باز گلستان ، همان چاپ ص 77 ح ) : و انگشت خو بر وى و بنا گوش دلفريب * بي گوشوار و خاتم پيروزه شاهد است . و اين بيت ديگر سعدي ( غزليّات چاپ فروغي ص 50 ) : شاهدش ديدار و گفتن ، فتنهاش ابرو و چشم * نادرش بالا و رفتن ، دلپذيرش طبع و خوست . [ 2 ] . ( 3 ) و إنّي . . . و منم مردي خجسته نفس ( و مبارك پى ) و حاجت روا شده ( و با ظفر ) هر چند كه جستهء من بلندي خورشيد باشد در دوري ؛ و در مييابم حاجت خويش را آنگاه كه بر نشينم بر مركب عزيمت خود ، اگر چه آن ( مراد من ) در پيشاني شير سرخ ( گلگون ) باشد . [ 3 ] . ( 9 ) تشمّر اصل معني دامن بكمر زدن است و معني ثانوي آن جلدي كردن و خويش را آماده كاري كردن و بشتاب رفتن ( مقدّمة و صراح ) . [ 4 ] . ( 12 ) عواقب حيلت خويش نسخهء اساس « حيلت » را ندارد .