ابن المقفع ( مترجم : منشي )

101

كليله و دمنه ( فارسي )

با خود ، و عهدهائي كه ميان ما رفته‌ست در آن روزگار كه شير مرا نزديك تو فرستاد هم مقرّر است ، و ثبات من بر ملازمت آن عهود و رغبت در مراعات آن حقوق معلوم . و چاره نميشناسم از إعلام تو بدانچه تازه شود از محبوب و مكروه و نادر و معهود . شنزبه گفت : بيار اى دوست مشفق و يار كريم عهد . دمنه گفت كه : از معتمدي شنودم كه شير بر لفظ رانده‌ست كه « شنزبه نيك فربه شده‌ست و به دو حاجتي و ازو فراغتي نيست [ 1 ] ، وحوش را به گوشت او نيك داشتي [ 2 ] خواهم كرد » . چون اين بشنودم و تهوّر و تجبّر او ميشناختم بيامدم تا ترا بياگاهانم و برهان حسن عهد هر چه لايح‌تر بنمايم و آنچه از روى دين و مودّت [ 3 ] و شرط حفاظ و حكم فتوّت بر من واجب است به أدا رسانم از عهدهء عهد اگر برون آيد مرد * از هر چه گمان بري فزون آيد مرد و حالي بصلاح آن لايق‌تر كه تدبيري انديشي و بر وجه مسارعت روى بحيلت آري مگر دفعي دست دهد و خلاصي روى نمايد . چون شنزبه حديث دمنه بشنود و عهود و مواثيق شير پيش خاطر آورد - و در سخن او نيز ظنّ صدق و اعتقاد نصيحت ميداشت - گفت : واجب نكند كه شير بر من غدر انديشد ، كه از من خيانتي ظاهر نشده‌ست ، لكن بدروغ او را بر من آغاليده [ 4 ] باشند و بتزوير و تمويه [ 5 ] مرا در خشم او افگنده . و در خدمت او طايفه‌اي نابكارند همه در بد كرداري استاد و امام ، و در خيانت و دراز دستي [ 6 ] چيره و دلير ، و ايشان را بارها بيازموده است و هر چه از آن باب در حقّ ديگران گويند بر آن قياس كند . و هر آينه صحبت اشرار موجب بد گماني باشد

--> [ 1 ] . ( 5 ) به دو حاجتي و ازو فراغتي نيست در نسخهء اساس و در بعضي از نسخ ديگر چنين است ، ولي در چند نسخهء معتبر آمده است كه : به دو حاجتي نيست و ازو فراغتي هست ؛ ولي متن قابل تأويل هست : فراغتي ندارم بمعني فارغ البال نيستم و نگراني خاطر دارم . يا او موجب فراغ خاطر نميشود ؛ رجوع شود به « نه ملك را ازو فراغي » 107 / 7 . [ 2 ] . ( 6 ) نيك داشت مصدر مرخّم ، از نيك داشتن بمعني نكوئي كردن و ( در اينجا ) ضيافت و إطعام . [ 3 ] . ( 8 ) مودّت همهء يازده نسخهء قديم ديگر : مروّت . [ 4 ] . ( 14 ) آغاليدن ( كسي را بر ضدّ كسي ديگر ) بر انگيختن و به دشمني و مخالفت واداشتن . [ 5 ] . ( 14 ) تمويه ( باب تفعيل از م و ه ) آب دادن ، زر اندود كردن ، باطلي را حقّ جلوه دادن . نيز 79 / 9 ح ديده شود . [ 6 ] . ( 16 ) دراز دستي مال ديگري را براى خود برداشتن . ضدّ آن « كوتاه دستي » است ، رجوع شود به ص 120 ح برس 6 .