ابن المقفع ( مترجم : منشي )
87
كليله و دمنه ( فارسي )
فروغ خشم در حركات و سكنات وى پديد آمده ، چنان كه آب دهان او خشك ايستاده بود [ 1 ] و نقض عهد را در خاك ميجست . خرگوش را بديد ، آواز داد كه : از كجا ميآئي و حال وحوش چيست ؟ گفت : در صحبت من خرگوشي فرستاده بودند ، در راه شيري از من بستد ، من گفتم « اين چاشت ملك است » ، التفات ننمود و جفاها راند و گفت « اين شكارگاه و صيد آن به من أولىتر [ 2 ] ، كه قوّت و شوكت من زيادت است » . من بشتافتم تا ملك را خبر كنم . شير بخاست و گفت : او را به من نماى . خرگوش پيش ايستاد و او را بسر چاهي بزرگ برد كه صفاى آن چون آينهاي شكّ و يقين صورتها بنمودي و اوصاف چهرهء هر يك بر شمردي جموم قد تنمّ على القذاة * و يظهر صفوها سرّ الحصاة [ 3 ] و گفت : در اين چاهست و من از وى ميترسم ، اگر ملك مرا در بر گيرد او را نمايم . شير او را در بر گرفت و بچاه فرو نگريست ، خيال [ 4 ] خود و از آن خرگوش بديد ، او را بگذاشت و خود را در چاه افگند و غوطي [ 5 ] خورد و نفس خون خوار و جان مردار به مالك [ 6 ] سپرد .
--> [ 1 ] . ( 1 ) خشك ايستاده بود رجوع شود به ص 54 ح بر س 6 . - بار ديگر آتش و باد و آب و خاك را نويسنده در يك عبارت جمع كرده و از براى هر يك جملهاي ساخته است . [ 2 ] . ( 5 ) أولىتر سزاوارتر و شايستهتر . با اينكه كلمهء أولى در عربي صيغهء تفضيل است در فارسي با « تر » كه علامت تفضيل باشد به كار ميرود ، مانند به و بيش كه معني تفضيل در آنها هست و مع هذا بهتر و بيشتر ميگوئيم ، جز در كلمهء « بطريق أولى » يا چيزي مانند آن . تلفّظ أولي به ياء از اينكه در نسخههاى قديم ( مثل همين نسخهء كليله و دمنه ) كسره براى لام گذاشتهاند ثابت مىشود . نيز جامي در هفتورنگ ( ص 15 ) گويد : گرت افتد بمرحمت ميلي * رمه باشد به آن ز گرگ أولي . [ 3 ] . ( 10 ) جموم . . . ( چاه ) بسيار آبي كه بر خاشاك سخن چيني مىكند ، و روشني و پاكي آن راز نهان سنگريزه را آشكار ميسازد . جموم يعني داراى آب بسيار صفت چاه است كه جاى اسم را گرفته است و چون بئر مؤنّث است با صفت آن همين معامله شده است . در نسخهء اساس : قد ينم . [ 4 ] . ( 12 ) خيال صورت وهمي و صورتي كه بخواب بينند ( مقدّمة و صراح ) ؛ زمخشري لفظ همانا ، و قرشي لفظ خيالهء شخص را نيز در ترجمهء آن آورده يعني صورتي كه در بيداري به نظر آيد . نويسنده آن را اينجا در معني عكس صورت كه در آب و آئينه ديده شود به كار برده است . [ 5 ] . ( 13 ) غوط فرو شدن ، بخصوص در آب . بفارسي : غوطه . [ 6 ] . ( 13 ) مالك ص 85 ح بر س 5 ديده شود .