ابن المقفع ( مترجم : منشي )

80

كليله و دمنه ( فارسي )

عاقلان روا دارند در تحصيل آن انواع فكرت و دقايق حيلت بجاى آوردن و جدّ نمودن : در طلب نفع سابق تا بمنزلت و خير سابق برسد و از مضرّت آزموده بپرهيزد ؛ و نگاه داشتن منفعت حال و بيرون آوردن نفس از آفت وقت ؛ و تيمار داشت مستقبل در احراز خير و دفع شرّ . و من چون اميدوار ميباشم بمنزلت خود باز رسم و جمال حال من تازه شود طريق آنست كه بحيلت در پى گاو ايستم تا پشت زمين را وداع كند و در دل خاك منزلي آبادان گرداند ، كه فراغ دل و صلاح كار شير در آنست ، چه در ايثار [ 1 ] او افراط كرده است و به ركّت [ 2 ] راى منسوب گشته . كليله گفت كه : در اصطناع گاو و افراشتن منزلت وى شير را عاري نميشناسم . دمنه گفت : در تقريب او مبالغتي رفت و بديگر ناصحان استخفاف روا داشت تا مستزيد [ 3 ] گشتند ، و منافع خدمت ايشان ازو و فوايد قربت او ازيشان منقطع شد . و گويند كه آفت ملك شش چيز است : حرمان و فتنه و هوا و خلاف روزگار و تنگ خوئي و ناداني . حرمان آنست كه نيك خواهان را از خود محروم گرداند و اهل راى و تجربت را نوميد فرو گذارد ؛ و فتنه آنكه جنگهاى ناپيوسان [ 4 ] و كارهاى نا انديشيده حادث گردد و شمشيرهاى مخالف از نيام بر آيد ؛ و هوا مولع [ 5 ] بودن بزنان و شكار و سماع [ 6 ] و شراب و امثال آن ؛ و خلاف روزگار و به او

--> [ دنبالهء حاشيهء صفحهء قبل ] بسيار و طمع داشتن و ولع باشد . در فرهنگها نيافتم . [ 1 ] . ( 6 ) ايثار رجوع شود به ص 40 ح برس 16 . اينجا بمعني بر گزيدن و ترجيح او بر ديگران است . [ 2 ] . ( 7 ) ركّت سست شدن و ضعيف و ركيك بودن ؛ ركاكت نيز گفته مىشود . [ 3 ] . ( 9 ) مستزيد ( باب استفعال از زى د ) اصل معني اين بوده است كه از كسي شكايت كنند كه كم داده‌اي ، و ازو زياده‌تر بخواهند . بتدريج معني دل آزرده شدن و دلگير شدن از عدم التفات و از كم اعتنائي كسي پيدا كرده . [ 4 ] . ( 13 ) نابيوسان غير منتظر . بيوسيدن ( يا پيوسيدن ؟ ) منتظر و مترقّب بودن ، احتمال وقوع چيزي را دادن ، طمع و اميد چيزي داشتن . در فرهنگ اسدي ( چاپ اقبال 195 ) اين بيت از عنصري آمده : نكند ميل بىهنر به هنر * كه بيوسد ز زهر طعم شكر ؟ - باء در اوّل كلمه اصلي است ، ببيوسد يعني انتظار داشته باشد و طمع كند . [ 5 ] . ( 14 ) مولع ( از أولع ، باب افعال از ولع ) ايلاع حريص گردانيدن ، سخت حريص و بسيار آرزومند كردن كسي را بچيزي . مولع به چيزي حريص گردانيده به آن . [ 6 ] . ( 14 ) سماع سرود گفتن ؛ موسيقي - نيز رجوع شود به ص 51 ح برس 15 .