السيد نعمة الله الجزائري ( مترجم : فاطمه مشايخ )
624
النور المبين في قصص الأنبياء والمرسلين ( بضميمه زندگانى چهارده معصوم " ع " ) ( فارسى )
ايمانى كه در قلب شما راه يافته در قلب من نيز جايگزين شده ، ولى اندكى مهلت دهيد تا گوسفندان را به صاحبانشان برسانم و به شما ملحق شوم ، آنها براى او درنگ كردند تا او گوسفندان را پس داد و بسويشان آمد در حالى كه سگ او نيز بدنبال وى مىآمد . يهودى گفت : اى على نام آن سگ و رنگ آن چه بود ؟ حضرت فرمود : ( لا حول و لا قوة الّا باللَّه العلى العظيم ) رنگ سگ سياه و سفيد بود و نام او ( قطمير ) بود ، وقتى آن جوانان نظرشان به سگ افتاد ، بعضى گفتند : شايد بانگ سگ ما را رسوا كند ، پس او را با سنگ دور كردند ، امّا سگ به سخن در آمد و گفت : مرا رها كنيد تا شما را از شرّ دشمنان پاسدارى كنم . پس چوپان نيز به همراه سگ خود به راه افتاد و آنها را از كوهى بالا برد و در غارى به نام وصيد مسكن داد ، بيرون غار چشمه آب و درختان ميوه قرار داشت و آنها با ميوهها سدّ جوع كردند تا وقتى كه شب فرا رسيد و آنها در غار خوابيدند ، همان دم خداوند به ملك الموت امر كرد تا آنها را قبض روح كند و بر هر يك از آنها دو فرشته را موكّل قرار داد تا او را از راست به چپ بگرداند و به ملك موكّل خورشيد وحى كرد تا غار آنها را دور بزند تا نور خورشيد آنها را متأذى نكند . وقتى دقيوس از مراسم عيد فارغ شد در بارهء آن جوانان پرسش كرد ، به او گفتند : آنها با حالت ترس از شهر گريختهاند ، پادشاه با هشتاد هزار سوار ردّ آنها را تعقيب كرد تا به غار آنها رسيد و ايشان را خفته ديد ، پادشاه گفت : اگر بخواهم مىتوانم آنها را به شديدترين عقوبت عقاب كنم ، ولى اراده كردهام غار آنها را مسدود كنم ، پس دستور داد در غار را با سنگ و گل پوشانيدند و به ياران خود گفت : به آنها بگوييد از معبودشان كه در آسمان است ، درخواست نجات كنند تا او آنها را از اين موضع بيرون آورد . سپس على ( ع ) فرمود : اى برادر يهودى ، آنها سيصد و نه سال در خواب بودند ، پس از آن وقتى خداوند اراده كرد آنها را زنده كند به اسرافيل فرمان داد در آنها روح بدمد ، و اسرافيل چنين كرد و آنها از خواب سيصد و نه ساله برخاستند ، وقتى خورشيد بالا آمد ، آنها گفتند : امشب ما از عبادت خالق آسمانها غافل شديم ، امّا ديدند چشمه خشك شده و درختان نابود شدهاند ، عدّهاى گفتند : چقدر عجيب است كه اين چشمهء