السيد نعمة الله الجزائري ( مترجم : فاطمه مشايخ )
281
النور المبين في قصص الأنبياء والمرسلين ( بضميمه زندگانى چهارده معصوم " ع " ) ( فارسى )
به اين ترتيب به شوهر تفهيم كرد كه بايد يوسف را تعذيب كند ، امّا يوسف به ملك گفت : من اراده بدى نسبت به خانوادهء تو نداشتم ، بلكه او قصد نزديكى و مراوده با من را داشت ، اينك از اين كودك در گهواره بپرس كه من راست مىگويم يا او ؟ آن كودك كه خواهرزادهء زليخا و نوزادى سه ماهه بود به امر خدا به سخن در آمد و به عزيز مصر گفت : اگر پيراهن يوسف از جلو پاره شده باشد زليخا راست مىگويد و اگر پيراهن يوسف از پشت پاره شده باشد يوسف درست مىگويد ، عزيز به پيراهن يوسف نظر كرد و ديد كه از پشت پاره شده ، پس به همسرش گفت : اين از كيد و حيلهء شما زنان است و به يوسف گفت ، اى يوسف از اين امر چشم پوشى كن و آن را مخفى بدار ، ليكن اين امر توسط خدمهء منزل در شهر شايع شد تا آنجا كه زنان مصر در گردهمايىهاى خود گفتند : همسر عزيز مصر با غلامش مراوده نموده و دلباخته او شده ! اين امر به گوش زليخا رسيد و بر او گران آمد ، لذا قاصدى بسوى آنها فرستاد و همه آنها را دعوت كرد و وقتى همگى حاضر شدند به دست هر يك ترنج و چاقويى داد ، آن وقت به يوسف گفت : كه بر آنها وارد شود ، وقتى يوسف وارد شد از مشاهدهء جمال او همگى از خود بى خود شدند و به جاى ترنج دست خود را بريدند ، آن وقت زليخا گفت : اين همان كسى است كه مرا از بابت او ملامت مىكرديد ، آنگاه زنان از منزل او رفتند ، امّا هر يك به طور پنهانى قاصدى به نزد يوسف فرستادند و از او درخواست ملاقات نمودند ، امّا يوسف از ديدار آنها خوددارى كرد . وقتى ماجراى يوسف و زليخا و دلباختگى زنان مصر به او در شهر شايع شد ، ملك على رغم علم به بىگناهى يوسف ، تصميم گرفت او را زندانى كند . در اين خصوص علامه طبرسى ( ره ) مىگويد : زنان مصر به يوسف گفتند : از زليخا اطاعت كن و حاجت او را بر آور ، چون او مظلوم است و تو ستمكار هستى ! ( سدى ) در بارهء علّت زندانى شدن يوسف مىگويد : زليخا به همسرش گفت : اين غلام مرا در ميان مردم رسوا و مفتضح كرده و من طاقت تحمّل او را ندارم ، و يا من به اجازهء خروج بده و عذرم را بپذير و يا او را زندانى كن ، همانطور كه مرا زندانى ساختهاى ، پس عزيز مصر بعد از اينكه علم به برائت يوسف داشت او را زندانى نمود . و در روايتى آمده است : برادران يوسف وقتى كه او را به قعر چاه مىفرستادند او خود را به طناب آويزان كرده بود ، در همين وقت آنها پيراهن او را در آوردند ،