خواجه نصير الدين الطوسي

242

اخلاق ناصرى ( فارسى )

صنمى گردد و قومى را در متابعت خود آرد تا تنازع و تخالف پديد آيد و باستقراء معلوم مىشود كه اكثر مذاهب اهل باطلرا منشاء از مذاهب اهل حق بوده است و باطل را در نفس خود حقيقتى و بنيادى و اصلى نه و اهل مدينه فاضله اگرچه مختلف باشند در اقاصى عالم بحقيقت متفق باشند چه دلهاى ايشان با يكديگر راست بود و بمحبت يكديگر متحلى باشند و مانند يكشخص باشند در تالف و تودد چنان كه شارع عليه السّلام گويد : المسلمون يد واحدة على من سواهم و المؤمنون كنفس واحدة و ملوك ايشان كه مدبران عالمند در اوضاع نواميس و مصالح معاش تصرف كنند تصرفاتى كه ملايم و مناسب وقت و حال ؛ و اما در اوضاع نواميس تصرف جزوى ، و اما در اوضاع مصالح ، تصرفى كلى و از اين سبب باشد تعلق دين و ملك به يكديگر چنان كه پادشاه عجم و حكيم فرس اردشير بابك گفته است : الدين و الملك توأمان لايتم احدهما الا بالاخر چه ؛ دين قاعده است و ملك اركان ؛ و چنان كه اساس بىركن ضايع بود و ركن بىاساس خراب ، همچنين دين بىملك نامنتفع باشد و ملك بىدين واهى ؛ و اگرچند اينقوم يعنى ملوك و مدبران مدينهء فاضله بعدد بسيار باشند چه در يكزمان و چه در ازمنه مختلفه ؛ حكم ايشان حكم يك شخص بود چه نظر ايشان بر يك غايت باشد و آن سعادت قصوى است و توجه ايشان بيك مطلوب بود و آن معاد حقيقى است . پس تصرفى كه لاحق در احكام سابق كند بحسب مصلحت مخالف او نباشد ؛ بلكه تكميل قانون او بود و به مثل اگر اين لاحق در آنوقت حاضر بودى ، همان قانون نهادى ؛ و اگر آن سابق در اينوقت حاضر بودى همين تصرف بتقديم رسانيدى كه طريق العقل واحد و مصداق اين سخن آنست كه از عيسى عليه السّلام نقل كرده‌اند كه فرمود : ما جئت لابطل التورية بل جئت لاكملها