خواجه نصير الدين الطوسي
238
اخلاق ناصرى ( فارسى )
استخدام قوت نطقى كرده باشند و موجب تمدن شده و آن را مدينه فاسقه خوانند سوم آنكه از نقصان قوت فكرى با خود قانونى در تخيل آورده باشند و آن را فضيلت نام نهاده ، و بنابر آن تمدن ساخته و آن را مدينه ضاله خوانند . و هريكى از اين مدن منشعب شود بشعب نامتناهى ، چه باطل و شر را نهايتى نبود ، و در ميان مدينه فاضله هم مدن غير فاضله تولد كند از اسبابى كه بعد از اين ياد كنيم ، و آن را نوابت خوانند . و غرض از اين مدن معرفت مدينهء فاضله است تا ديگر مدن را بجهد بدان مرتبه رسانند . و اما مدينه فاضله اجتماع قومى بود كه همتهاى ايشان بر اقتناى خيرات و ازاله شرور مقدر بود ، و هر آينه در ميان ايشان اشتراك بود در دو چيز يكى آراى و ديگرى افعال . اما اتفاق ايشان در آراى چنان بود كه معتقد ايشان در مبدء و معاد خلق و اقوالى كه ميان مبدء و معاد بود مطابق حق باشد و موافق يكديگر و اما اتفاق ايشان در افعال چنان بود كه در اكتساب كمال همه بر يك وجه باشند و افعالى كه از ايشان صادر شود مفروغ بود در قالب حكمت و مقوم بتهذيب و تشديد ( رايت كردن ) عقلى ، و مقدور بقوانين عدالت و شرايط سياست تا باختلاف اشخاص و تباين احوال ، غايت افعال همهء جماعت يكى بود و طرق و سير موافق يكديگر . و ببايد دانستكه قوت تميز و نطق در همه مردمان يكسان نيافريدهاند بلكه آن را در مراتب مختلف از غايتى كه وراى آن نتواند بود تا حدى كه فروتر از او درجه بهايم بود ، مترتب گردانيده و اين اختلاف سببى از اسباب نظام شده چنان كه ياد كرده آمد ، و چون قوت تميز متساوى نبود ادراك همه