خواجه نصير الدين الطوسي

229

اخلاق ناصرى ( فارسى )

بود و نسبت او با پدر چون نسبت نفس بود با جسم . و تا مراتب محبتها نزديك عادل متصور نباشد بشرايط عدالت قيام نتواند نمود . چه ، آن محبت كه اللّه را واجب بود شركت دادن در آن غير را شرك صرف بود . و تعظيم والد در باب رئيس ، و اكرام صديق در حق سلطان و دوستى فرزند در باب عشيره و پدر و مادر استعمال كردن ، جهل محض و سخف مطلق باشد و اين تخليطات موجب اضطراب و فساد تربيت و مستلزم ملامات و شكايات بود . و چون قسط هريكى از محبت و خدمت و نصيحت ايفاء كند مؤانست اصحاب و خلطاء و معاشرت بواجب و توفيهء حقوق هر مستحق تقديم يابد و خيانت در صداقت از خيانت زر و سيم تباه‌تر بود . و حكيم اول در اين معنى گويد كه محبت معشوق زود انحلال پذيرد چنان كه درم و دينار مغشوش زود تباه شود . پس بايد كه عاقل در هر بابى نيت خير دارد و حقوق مرتبهء آن باب رعايت كند . پس اصدقاء را بمنزله نفس خود داند و ايشان را در خيرات خويش شريك شمرد ، و معاريف و آشنايان را بمنزلهء دوستان دارد و جهد كند كه ايشان را از حد معرفت بدرجه صداقت رساند به قدر امكان ، تا سيرت خير در نفس خود و رؤساء و اهل و عشيره و اصدقاء نگاهداشته باشد . و شرير كه از اين سيرت نفور بود ، و محبت بطالت و كسالت بر او مستولى ، و از تميز ميان خير و شر غافل ، آنچه نه خير بود بخير دارد و ردائت هيأتى كه در ذات او متمكن بود ؛ مبدأ احتراز او شود از نفس او ، چون