خواجه نصير الدين الطوسي

226

اخلاق ناصرى ( فارسى )

او فرزندان را بحقيقت هم نفس خود داند ، و چنان پندارد كه وجود فرزند نسخهء است كه طبيعت از صورت او برگرفته است . و مثالى از ذات او باذات فرزند نقل كرده است ، و الحق اين تصورى است بجاى خويش ، چه حكمت الهى از روى كرم الهام پدر را بر انشاى فرزند باعث گردانيده است و او را در ايجاد او سببى ثانى كرده ، و از اين جهت بود كه پدر هر كمالى كه خود را خواهد فرزند را نيز خواهد ، و هر خير و سعادت كه از او فوت شده باشد همت بر آن گمارد كه فرزند را حاصل كند ، و بر او سخت نيايد كه گويند پسر تو از تو فاضلتر است ، و سخت آيد كه گويند غيرى از تو فاضلتر است همچنانكه بر شخصى كه مترقى بود بكمال ، سخت نيايد كه گويند اكنون كاملتر از آنى كه پيشتر از اين بودى ، بلكه او را از اين سخن خوش آيد ، پس همين بود حال پدر با فرزند . و سبب ديگر فرط محبت والد را همانستكه خود را سبب وجود فرزند ميشناسد و از ابتداى كون او بدان مستبشر بوده است و محبت او با تربيت و نشو فرزند در تزايد بوده و استحكام و رسوخ يافته و او را وسيله آمال و مسرات شمرده و بوجود او وثوقى ببقاى صورت خود بعد از فناى ماده در دل گرفته ، اگرچه اين معانى بنزديك عوام چنان مستخلص نبود كه در عبارت توانند آورد . اما ضماير ايشانرا بر آن نوعى از وقوف بود شبيه بدان كه كسى خيالى در پس حجابى مىبيند ، و محبت فرزند از محبت پدر قاصر بود چه او معلول و مسبب است بروجود خود و وجود سبب خود بعد از مدتى مديد انتباه يافته و خود تا پدر را زنده درنيابد و روزگارى از منافع او تمتع نگيرد محبت او اكتساب نكند ، و تا بتعقل و استبصار تمام محظوظ نشود بر تعظيم او توفر ننمايد ، و بدين سبب فرزندان را باحسان والدين وصيت فرموده‌اند و والدين را باحسان ايشان وصيت نكرده .