خواجه نصير الدين الطوسي
221
اخلاق ناصرى ( فارسى )
تشاكلى و تآلفى تام نتواند بود . اما چيزهاى متشاكل به يكديگر مسرور و مشتاق باشند . و در شرح اين كلمات گفتهاند كه جواهر بسيطه چون متشاكل باشد و به يكديگر مشتاق متآلف شوند و ميان ايشان توحدى حقيقى لازم آيد و تغاير مرتفع شود ؛ چه تغاير از لوازم ماديات است و ماديات را اين صنف تآلف نتواند بود . و اگر شوقى در ايشان حادث شود كه بنوعى از تآلف ميل كنند ، ملاقات ايشان بنهايات و سطوح بود نه بذات و حقايق و اين ملاقات بدرجه اتصال نرسد پس مستدعى انفصال بود و چون جوهريكه در انسان مستودع است از كدورات طبيعت پاك شود و محبت انواع شهوات و كرامات از او منتفى گردد ؛ او را بشبيه خود شوقى صادق حادث شود و به نظر بصيرت بمطالعه جلال خير محض كه منبع خيرات آنست مشغول گردد و انوار آنحضرت بر او فايض شود . پس او را لذتى كه آن را به هيچ لذت نسبت نتوان داد حاصل آيد و بدرجه اتحاد مذكور رسد و در استعمال طبيعت بدنى و ترك آن او را تفاوتى زياده نبود ، الا آنكه بعد از مفارقت كلى بدان رتبه عالى سزاوارتر باشد ، چه صفاى تام جز بعد از مفارقت حيات فانى نتواند بود . و از فضايل اين نوع محبت يعنى محبت اهل خير با يكديگر يكى آنست كه نه نقصان را به دو تطرق تواند بود و نه سعايت را در او تأثيرى صورت افتد و نه ملامت را در نوع او مجال مداخلتى باشد و نه اشرار را در آن حظى و نصيبى بود . و اما محبتى كه از جهت منفعت يا لذت افتد ، اشرار را هم با اشرار و هم با اخيار تواند بود ، الا آنكه سريع الانقضاء و الانحلال باشد ، از جهت آنكه نافع و لذيذ مطلوب بالعرض باشد نه بالذات ، و بسيار بود كه مستدعى