خواجه نصير الدين الطوسي
217
اخلاق ناصرى ( فارسى )
و چون انسانرا بالطبع متوجه بكمال آفريدهاند پس بالطبع محتاج ( مشتاق خ ب ) آن تأليف باشند و اشتياق بتأليف محبت بود ؛ و ما پيش از اين اشارتى كردهايم بتفضيل محبت بر عدالت و علت در اين معنى آنست كه عدالت مقتضى اتحاديست صناعى ، و محبت مقتضى اتحادى طبيعى . و نسبت صناعى با طبيعى مانند قشرى باشد و صناعت مقتدى بود بطبيعت پس معلوم شد كه احتياج به عدالت كه اكمل فضايل انسانى است در محافظت نظام نوع از جهت فقدان محبت است . چه اگر محبت ميان اشخاص حاصل بودى بانصاف و انتصاف احتياج نيفتادى ، و از روى لغت خود انصاف كه مشتق از نصفت بود يعنى منصف متنازع فيه را با صاحب خود مناصفه كند و تنصيف از لواحق تكثر باشد و محبت از اسباب اتحاد ، پس بدين وجوه فضيلت محبت بر عدالت معلوم شد . و جماعتى از قدماى حكماء در تعظيم شأن محبت مبالغتى عظيم كردهاند و گفتهاند كه قوام همه موجودات بسبب محبت است و هيچ موجود از محبتى خالى نتواند بود . چنان كه از وجودى و وحدتى خالى نتواند بود الا آنكه محبت را مراتب باشد و بسبب ترتب آن ؛ موجودات در مراتب كمال و نقصان مترتب باشند . و چنان كه محبت مقتضى قوام و كمال است غلبه مقتضى فساد و نقصان باشد . و طريان آن برموجودات بحسب نقصان هر صنفى تواند بود ، و اينقوم را اصحاب محبت و غلبه خوانند . و ديگر حكماء هرچند بر تصريح اين مذهب اقدام ننمودهاند ، اما بفضيلت محبت اعتراف كردهاند و سريان عشق را در جملگى كاينات شرح داده و چون حقيقت محبت طلب اتحاد بود بچيزىكه اتحاد با او در تصور طالب كمال باشد و ما گفتيم كه كمال و شرف هر موجودى بحسب وحدتى است