خواجه نصير الدين الطوسي
152
اخلاق ناصرى ( فارسى )
بود و با كمال مستأنس و هميشه طالب چيزى بود كه او را تام و شريف و باقى گرداند و از قيد و اسر طبيعت بيرون آرد و آزاد كند ، و داند كه چون جوهر شريف الهى از جوهر كثيف ظلمانى خلاص يابد ، خلاص صفا و نقانه خلاص مزاج و كدورت ، بر سعادت خود ظفر يافته باشد ، و بملكوت عالم و جوار خداوند خويش و مخالطت ارواح پاكان رسيده و از اضداد و آفات نجات يافته و از اينجا معلوم مىشود كه بدبخت كسى بود كه نفس او پيش از مفارقت بدن بآلات جسمانى و ملاذ نفسانى مايل و مشتاق بود و از مفارقت آن خائف . چه چنين كسى در غايت بعد بود از قرارگاه خويش ، و متوجه بموضعى كه از آن موضع متألمتر باشد . و اما آنكه از مرك ترسان بود بسبب ظنى كه بالم آن دارد ، علاج او آن بود كه بداند كه آن ظن كاذب است ، چه الم زنده را بود و زنده قابل اثر نفس تواند بود ، و هر جسم كه در او اثر نفس نبود او را احساس الم نبود چه احساس الم بتوسط نفس است . پس معلوم شد كه موت حالتى بود كه بدن را باوجود آن احساس نيفتد و بدان متألم نشود ، چه آنچه بدان متألم شود مفارقت كرده باشد . و اما آنكس كه از عقاب ترسد از موت نترسد از عقابى ترسد كه بعد از موت بود و عقاب بر چيزى باقى بود پس ببقاى چيزى از خود بعد از موت معترف بود و بذنوب و سيئاتى كه بدان استحقاق عقاب بود مقر و چون چنين بود خوف او از ذنوب خود بود نه از مرك ؛ پس بايد كه برذنوب اقدام نكند و ما بيان كردهايم كه موجب اقدام بر ذنوب ملكههاى تباه بود نفس را و ارشاد كرديم بقلع آثار آن ، پس آنچه در اين نوع مخوف است آن را اثرى نيست و آنچه آن را اثريست از آن غافل است و بدان جاهل ، و علاج جهل