خواجه نصير الدين الطوسي
567
اخلاق محتشمى ( فارسى )
بماند تسليم ، و تسليم باز سپردن باشد . و باز سپردن آنست كه هر آنچه داند كه با او به آن جهان نخواهد آمد ، هم درين جهان باز سپارد ، يعنى : دل در آن نبندد ، و آن را در دست خود عاريتى و مجازى شمرد . مثلا چون چشم و گوش و زبان و دست و پاى ، بل كه تن و آرزو و هوا و خشم و بايست و نبايست ، و همچنين قوتهاى اندرونى چون وهم و دانش و بينش ، اين همه و آنچه توابع اين باشد چون مال و جاه و حرمت و حشمت و غير آن ، تا بجان و زندگانى جمله عاريتى شمرد ، چنان كه كسى با امانتى از آن غيرى درمانده باشد ، و در آرزوى آن بود كه آن امانت ازو باز گيرند ، و به آن خوش دل باشد ، و چنان داند كه بارى از دل او برخاست ، و از زير اندوهى عظيم بيرون آمد ، و از عهدهء تكليفى فارغ شد . پس هرگاه كه به اين درجه رسيد كه اين جمله بنزديك او ناچيز باشد ، و دل در آن نبندد ، بدرجهء تسليم رسيده باشد . و چون تولا و تبرا و رضا و تسليم حاصل آمد ، ايمان حاصل آمده باشد ، و الا اسم مؤمن برو واقع نشود ، چنان كه فرموده است : « فَلا وَ رَبِّكَ لا يُؤْمِنُونَ حَتَّى يُحَكِّمُوكَ فِيما شَجَرَ بَيْنَهُمْ ثُمَّ لا يَجِدُوا فِي أَنْفُسِهِمْ حَرَجاً مِمَّا قَضَيْتَ وَ يُسَلِّمُوا تَسْلِيماً » يعنى : نه به حق خداوند تو كه اين مردم ايمان دار نباشند ، تا ترا بر خود تحاكم نكنند ، در هر اختلاف كه ايشان را مىافتد ، يعنى : در هر حال گردنده كه فراپيش ايشان ميآيد . پس چنان شوند كه از هر حكم و قضا كه تو بريشان كنى در دل خود اندوهى و دلتنگى نيابند ، و باز سپارند آنچه بازسپردنى است بازسپردنى تمام « 2 » . اكنون اينجا مؤمن را سه شرط نهاده است : يكى تحكيم يعنى : او را بر خود تحاكم كردن ، و آن تولا است ، كه تولا و تبرا هر دو درو جمع باشند . و دوم و سيم رضا و تسليم . و چون حال به اين درجه رسد مرد مؤمن باشد ، بعد از آن بايد كه موقن شود « 1 » ،
--> ( 1 ) - مطلوب المومنين ص 48 . ( 2 ) - اخلاق محتشمى باب 2 بند 2 .