خواجه نصير الدين الطوسي
466
اخلاق محتشمى ( فارسى )
با مردمان [ ميگويد : ] كه اين ملك را بخر است . ملك گفت : حقيقت اين مرا بچه معلوم شود ؟ گفت : او را بخوان ! چون بنزديك تو آيد دست در بينى نهد . مرد را گفت : تو بازگرد ، تا من بنگرم . پس آن مرد بازگشت ، و واعظ را به خانه برد بمهمانى ، طعامى داد كه سير بسيار درو كرده بود . چون مرد طعام بخورد و به خدمت ملك شد تا وعظ دهد ، ملك او را بنزديك خود خواند كه رازى با تو ميگويم چون بنزديك آمد از خوف آنكه بوى سير بملك نرسد ، دست بر بينى نهاد . ملك با خود هيچ شك نكرد كه آن غماز راست گفته است . و آن ملك را عادت بودى كه به خط خود عطايى يا صلهاى بزرگ كه به كسى دادى بنوشتى به خط خود به عامل نبشت كه چون موصل اين نامه برسد ، او را بكش و پوست او باز كن و پر كاه كن و با درگاه فرست ، تا موجب اعتبار ديگران شود ، و بر پادشاهان دليرى نكنند . و نامه را سر به مهر كرد و بمرد واعظ داد و گفت : بفلان عامل بر ! مرد هيچ شك نكرد كه عطايى است كه ملك او را داده است . چون بيرون آمد غماز به او رسيد گفت : اين كاغذ چيست ؟ گفت : عطاى ملك . گفت : به من بخش ! گفت به تو بخشيدم ، و كاغذ به او داد . او كاغذ برگرفت و بر عامل شد . عامل گفت : مرا فرمودهاند كه تو را بكشم و پوست تو را پر كاه كنم و بدرگاه فرستم . مرد گفت : آن مرا نگفتهاند ، از خدا بترس در كار من ، و با ملك مراجعت كن ! گفت در فرمان و مثال « 1 » اين پادشاه كسى را مراجعت نرسد . پس او را بگرفت و بكشت و پوست او پر كاه كرد و بدرگاه فرستاد .
--> ( 1 ) - اصل : امثال .