خواجه نصير الدين الطوسي
448
اخلاق محتشمى ( فارسى )
لئلّا يطغى الفقير فقره . فقال معوية : ذكرت من لا ينكّر فضله « 1 » ترجمه : احنف گويد : در پيش معاويه رفتم ، خوان بنهادند و گرم و سرد و شيرين و ترش بياوردند ، چندانكه من تعجب بسيار كردم از بسيارى طعامها ، پس لونى بياوردند كه نميدانستم كه آن چيست . گفتم : اين چيست ؟ گفت : رودهء بط زردهء خايهء مرغ درو كرده ، و در نسخهاى ، مغز سر گنجشك درو كرده ، و بروغن پسته بريان كرده ، و طبرزد برو پاشيده . احنف گويد : من بگريستم . معاوية گفت : چرا ميگريى ؟ ! گفتم : مرا ياد آمد على را كه روزى بنزديك او بودم ، وقت روزه گشادن او بنزديك رسيد ، فرمود كه امشب با ما مقام ميكنى ؟ گفتم : منت دارم . پس انبانى بخواست ، بياوردند مهر بر نهاده بود . گفتم : چيست در انبان ؟ گفت : پوست جو . گفتم ميترسى كه چيزى از آنجا برگيرند ، يا با آن بخل ميكنى ؟ ! گفت از هر دو هيچكدام نيست ، و ليكن ميترسم كه حسن يا حسين بروغن زيت يا گاو چرب كنند . گفتم : حرام باشد ؟ يا امير المؤمنين ! گفت نى ، و ليكن واجب بود بر امامان حق كه خود را از ضعيفترينان مردم شمرند ، تا درويش از درويشى خود گمراه نشود . معاويه گفت : سخن كسى گفتى كه فضل او را انكار نتوان كرد . ( 12 ) كان لزين العابدين عليه السّلام ابن عمّ يأتيه باللّيل متنكّرا فيناوله شيئا من الدّنانير و غيرها . فيقول جزاك اللّه خيرا ! و لكن علىّ بن الحسين ما يصلنى فلا جزاه اللّه عنّى خيرا ، و علىّ يسمع ذلك و يحتمله و لا ينقص من عطائه و لا يعرّفه نفسه . فلمّا
--> ( 1 ) - در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد ( ديباچه ) مانند اين هست ( 1 : 6 ) . نيز اعيان الشيعه ( 3 : 148 )