المحقق النراقي

563

خزائن ( فارسى )

إلى الكوفة . بعضى از اهل عرفان * حكايت : يكى از اكابر گويد به نيت حج به بازار بغداد شدم جوانى زيبا صورت را ديدم قصب معلم بر سر و حله كتان در بر و كفشى زر فشان در پا به رسم نازكان هر چه تمامتر مىخراميد و سيبى در دست داشت و مىبوئيد : گوئى كه مىچكيد ز گلبرگ عارضش * بر خاك قطره‌هاى گلاب عقيق فام روزى كه قافله روان شد من نيز رفتم در منزل ديگر جوان را ديدم نعلينى در پا كرده و دستار مصر در سر ، گلاب بر خود مىفشاند ، بر مثال كسى كه به گلزار رود و مىخراميد ، انديشه كردم كه در طور اين جوان سرى است يا معشوقى است كه به راه عشقش مىبرند يا عاشقى است كه از منزلگاه نياز به خلوت نازش مىرسانند ، از وى سئوال كردم اين جوان كجا مىروى ؟ گفت : به خانه ، گفتم كدام خانه ؟ گفت خانهء پر بهانه كه خلقى را آواره كرده است . من نيز مىروم كه ببينم سرگشتگان به كجا مىروند و كه را خواهند ديد و از اين خرمن چه خوشه خواهند چيد ، گفتم اين چه استعداد راه است كه تو دارى مگر از صعوبت باديه خبر ندارى ؟ گفت : دوست آوارگى ما خواهد رفتن حج بهانه افتاده است . گفتم : اى جوان برگرد ، گفت : من نه به اختيار خود مىروم از قفاى او * آن دو كمند عنبرين مىبردم كشان كشان كه اين فلان معذور دار كه چنين آورده‌اند . گفتم : اين سيب را چرا مىبوئى ؟ گفت تا مرا از هر سموم اين باديهء بلا أنگيز نگاه دارد كه با شميم برگ گل خو كرده‌ام و در حريم آغوش دلبران خفته‌ام و از نسيم اقبال محبوبان شكفته‌ام ، گفتم بيا تا با هم مرافقت نمائيم .