المحقق النراقي
51
خزائن ( فارسى )
لا تكلّفنى فإنّى فى الفناء * كلّت أفهامى فلا احصى ثناء من چو گويم يكرگم هشيار نيست * شرح آن يارى كه آن را يار نيست شرح اين هجران و اين خون جگر * اين زمان بگذار تا وقت دگر قال : أطعمنى فإنّى جائع * فاعتجل فالوقت سيف قاطع صوفى ابنالوقت باشد اى رفيق * نيست فردا گفتن از شرط طريق تو مگر خود مرد صوفى نيستى * هست نقد ، از نسيه باشد نيستى گفتمش پوشيده بهتر سرّ يار * خود تو در ضمن حكايت گوشدار خوشتر آن باشد كه ذكر دلبران * گفته آيد در حديث ديگران گفت مكشوف و برهنه گوى اين * آشكارا به كه پنهان سرّ دين پرده بردار و برهنه گو كه من * من نگنجم با صنم در پيرهن گفتم ار عريان شود او در عيان * نى تو مانى نى كنارت نى ميان آرزو مىخواه ليك اندازه خواه * بر نتابد كوهرا يك برگ كاه آفتابى كز وى اين عالم فروخت * اندكى گر بيش تابد جمله سوخت فتنه و آشوب خونريزى مجوى * بيش از اين از شمس تبريزى مگوى مطايبت : روزى مجمعى آراسته شد و در آن جمعى نشسته يكى از آنان بر صدر نشسته آغاز نصيحت و موعظه كرد در اثناى گفتگو گفت كه بجان آمدم از بسكه زحمت كشيدم و كار كردم و شكم خورد . يكى از حاضرين كه در صف نعال نشسته بود گفت مخدوما حالا مدتى امر را برعكس گذشته كنيد گفت چكنم ؟ گفت شكم كار كند و شما بخوريد « 1 » .
--> ( 1 ) - حقير اين مطايبه را در روزگار پيش چنين بنظم در آورده است : كرد يكى روز شكايت چنين * پير كهن سال بنزد قرين كاى به جهان همدم و دمساز من * گوش نما درد دلى را ز من مدت هفتاد ز عمرم برفت * كار من از بهر شكم اى شگفت هر چه خورد هيچ ندارد حساب * بيشتر هر روز نمايد شتاب چاره من كن ز سر دوستى * بر بدنم مانده رگ و پوستى داد جوابش كه نموده ستم * مدت هفتاد تو را اين شكم » منه ان مسا چاره كار تو بود دست من * اى كه توئى همدم و پيوست من تا به كنون نوبت تو بود كار * او خورد و خوش بزيد روزگار حال شكم كار كند پيچ پيچ * مىخور و در خويش منه غصه هيچ