المحقق النراقي
49
خزائن ( فارسى )
سستى در آن بهم نرسيده بود ، و جمعى كثير از اهل آن ولايت بنظاره حاضر شدند و سيّد بعداز داخل شدن اذان و اقامه گفته مشغول نماز شد . و بعد از نيّت يك مرتبه دست را به جهت تكبيرةالاحرام بلند كرد و به آواز بلند گفت اللّهاكبر و از كنيسه بيرون دويد فىالفور سقف كنيسه فرود آمده ديوارهاى آن برهم ريختند . وزير سنى و مقلّد شيعى * حكايت : شنيدم كه در يكى از ولايات هند پادشاهى بود از جمله هنود و اورا وزيرى بود كه جميع امور مملكت در يد تصرف او بود و هر حكمى كه نمودى احدى را ياراى مخالفت نبودى و اين وزير اهل تسنّن بلكه قلب او خالى از عداوت اهل بيت نبود و با طائفه شيعه بسيار دشمن بود و هر وقت كه پادشاه بسفرى مىرفت اورا وكيل و نايب مناب خود در جميع امور ملكى مىنمود و در آن شهر مسخرهاى بود كه در مجالس بزرگان بمسخرگى و تقليد مردم مشغول و اين شخص شيعه بود و به تشيّع مشهور و معروف بود . وقتى پادشاه به سفرى رفت و وزيررا نايب خود كرد وزير آن مقلّد را طلبيده به او گفت : تقليد على را بكن و حركاتى كه على مىنموده تو نيز بكن هر چند ابا و امتناع نمود و به معاذير چند متشبث شد سود نبخشيد . گفت : مهلت ده مرا تا فردا تقليد على را مىكنم وزير او را مهلت داده فردا جامه عربى در بر كرده تيغ مصرى حمايل كرده آمد تا داخل خانه وزير شد و او بر تختى نشسته بود آن شخص تيغ كشيد گفت : اى وزير ! اقرار كن به يگانگى خدا و نبوّت محمّد مصطفى و خلافت من و الّا گردنت را مىزنم وزير شروع كرد به صداى بلند خنده كردن . آن شخص گفت خنده كردن سود ندارد و به غير از اينكه اقرار كنى سود ندارد و بتدريج مقلّد نزديك به تخت وزير شده و او را به همين كلام دعوت مىنمود و وزير مىخنديد تا نزديك رسيده گفت : اهمال در اقرار تو به چهسبب است ؟