المحقق النراقي

482

خزائن ( فارسى )

داغ تن لاله و گل ، دود درون شمع و چراغ * ياد او عود و قرنفل دل ما مجمر ما است درد و اندوه قرين محنت و غم يار و نديم * ناله و زارى شب مطرب و رامشگر ما است سفره دامان بود و مائده مان لخت جگر * دل كباب نمكين و مژه آبش خور ما است هست از اين كشور و اين لشكر و اين تاج و نگين * كه سلاطين جهان را همه روبر در ما است ما سليمان جهانيم « صفائى » آرى * حسبنا اللّه خطه روشن انگشتر ما است « وله » عمريست كه اندر طلب دوست دويديم * هم مدرسه هم صومعه هم ميكده ديديم با هيچ كس از دوست نديديم نشانى * از هيچ كسى هم خبر او نشنيديم در كنج خرابى پس از آن جاى گرفتيم * تنها و دل افسره و نوميد خزيديم سر بر سر زانو بنهاديم و نشستيم * هم بر سر خود خرقه صد پاره كشيديم هر تير كه آمد همه بر سينه شكستيم * هر تيغ كه آمد همه بر فرق خريديم جام ار چه همه زهر بلا بود گرفتيم * مى ار چه همه خون جگر بود چشيديم چشم از رخ هر كس همه گر دوست ببستيم * پا از در هر كس همه ار خويش كشيديم از آنچه جز افسانها او گوش گرفتيم * از آنچه به جز قصه او لب بگزيديم هر لوح كه در مكتب ما جمله بشستيم * هر صفحه كه در مدرس ما جمله دريديم هر نقش بجز نقش وى از سينه سترديم * هر مهر به جز مهر وى از دل ببريديم جز عكس رخش ز آينهء دل بزدوديم * جز ياد وى از مزرع خاطر درويديم گر تشنه شديم آب ز جوى مژه خورديم * ور گرسنه لخت جگر خويش مكيديم يك چند چنين چون ره مقصود سپرديم * المنة اللّه كه به مطلوب رسيديم