المحقق النراقي
480
خزائن ( فارسى )
از گلشن كويش صبا روزى به دشت چين گذشت * آهوى چين بر عالمى گرديده مشك افشان هنوز « لمؤلفه الصفائى » از ناله بر سر مهر آوردم آن جوان را * مرگى كنون خدايا آن پير پاسبان را ظلمات آب حيوان گر خواهى اى سكندر * با ما بيا و بنگر آن زلف و آن دهان را يا رب رسى به پيرى اى نوجوان از آن لب * گر بوسهاى ببخشى اين پير ناتوان را اى مدعى حذر كن زين قامت خميده * ورنه كشم به نامت اين سخت پى كمان را « وله » در كوى او اگر لب بر آستان رسانم * گلبانگ شادمانى بر آسمان رسانم گيرم گشود صياد در آن قفس ولى كو * بال و پرى كه خود را تا آشيان رسانم اى عندليب با من يك دم در اين قفس باش * تا صد نشانت آنجا از گلستان رسانم از سينه راه كويش عمريست مىكنم طى * باشد كه سر در آنجا بر آستان رسانم « وله » نوح را مىشد زمان زندگانى طى در آب * كشتى اندر بحر أشكم گر فكندى وى در آب در نراقم من ولى از اشك چشم و سوز دل * فارس را آتش فكندم غرق كردم رى در آب هم زدم آتش به عالم ز آه و هم طوفان به اشك * نى در آتش چهره مقصود ديدم نى در آب من نه ماهى نى سمندر زاب چشم و سوز دل * چند در آتش نشينم اى خدا تا كى در آب پارههاى دل در آب ديده غمازى كنم * پس چه سود از گريه اى دل تا كنى گم پى در آب