المحقق النراقي

122

خزائن ( فارسى )

فاحش كرده‌اند « 1 » زيرا كه پهلو را بر پهلوى اسطرلاب تفسير كرده و گفته چنان كه پهلوى اسطرلاب يعنى آن طرف كه اجزاى ارتفاع بر آن منقّش بود و اين بسيار از فاضل مذكور دور است زيرا كه وقتى كه شظيّهء ارتفاع را بر غاية ارتفاع نهند و پهلوى اسطرلاب را به جانب آفتاب كنند محال است كه سايه لبنه بر عضاده افتد بلكه البته منحرف مىشود مگر در وقتى كه شمس در غايت ارتفاع باشد و آن وقت در تعيين ساعات معوجّه احتياج باسطرلاب نيست و سبب انحراف سايه

--> ( 1 ) - سهو فاحش از خود مرحوم مؤلف است كه پهلو را به پهلوى را صد تفسير كرده نه از بيرجندى و گفته بيرجندى استادانه و در كمال متانت و صحت است . بدانكه اولًا در چند نسخه بيست باب اسطرلاب خواجه ( قدّس سرّه ) از خطى و چاپى و در چند نسخه خطى شرح مولى عبدالعلى بيرجندى بر آن كه نزد حقير موجود است عبارت خود خواجه در بيست باب « پهلوى اسطرلاب است » نه آنكه خواجه پهلو را مطلق گفته باشد و بيرجندى آن را به پهلوى اسطرلاب تفسير كرده باشد و عبارت متن و چند نسخهء از شرح آن بالاتفاق اين است : « و اگر خطوط ساعات معوج بر عضاده كشيده باشند » خواه بر نصف عضاده و خواه بر تمام آن « اول درجه آفتابرا بر خط نصف النهار نهند و نگاه كنند تا بر كدام مقنطره است » و اگر در ميان دو مقنطره افتد آن را تعديل بايد كرد بطريقى كه در باب ششم بيايد « آنچه باشد غايت ارتفاع آفتاب بود در آن روز پس شظيهء ارتفاع را » كه بمبدء اين خطوط اقرب باشد ( فائده اين قيد آنگاه ظاهر مىشود كه خط معوج بر نصف عضاده كشيده باشند ) « بر پشت اسطرلاب بر مثل آن ارتفاع نهند » و علاقه در دست گيرند بر طريق گرفتن ارتفاع و اسطرلاب مىگردانند [ بگردانند خ ل ] « چنانچه پهلوى اسطرلاب » يعنى آنطرف كه اجزاء ارتفاع بر آن منقوش بود « بآفتاب بود تا سايه لبنه بر عضاده افتد چنان كه از هيچ جانب منحرف نشود » و رأس اين سايه بر عضاده باشد مگر وقتىكه آفتاب بغايت ارتفاع رسد كه در آنوقت سايه لبنه همچون سايه او باشد در وقت گرفتن ارتفاع و آنوقت از ساعات زمانى شش ساعت گذشته باشد « و نگاه كنند تا طرف سايه بر كدام خط افتاده است آن خط كه باشد ببينند تا چه عدد بر او نوشته‌اند كه آنعدد ساعات گذشته آن روز باشد » اگر پيش از نصف النهار بود ، امّا اگر بعداز نصف النهار بود آن عدد را از دوازده نقصان بايد كرد آنچه بماند عدد ساعات گذشته بود الخ » . و ثانياً بر فرض اينكه خواجه پهلو را مطلق گفته و بيرجندى آن را به پهلوى اسطرلاب تفسير كرده باشد گوئيم كه بسيار صحيح و درست تفسير كرده و اگر بخلاف اين مىگفت خلاف بود زيرا كه بايد علاقه اسطرلاب را بر طريق گرفتن ارتفاع در دست گرفت تا سايه لبنه بر عضاده افتد . و علاوه بر اينكه پهلوى راصد بآفتاب بودن هيچ معنى و دخلى در عمل اسطرلاب ندارد ، در خود عبارت متن و از سبك آن بر فرض بودن پهلو بدون اسطرلاب بنگريم آيا از جمله ( اسطرلاب مىگردانند چنانچه پهلو بآفتاب بود ) پهلوى راصد فهميدن دور از حق و صواب نيست ؟ خواجه مىگويد اسطرلاب بگردانند نه راصد را تا پهلوى راصد بآفتاب بود . بالجمله بر اهل فن و كسانىكه در عمل اسطرلاب مهارت دارند اشتباه مؤلف واضح و آشكار است .