احمد مجاهد

مقدمه 20

جوحى ( فارسى )

مىگويد : استادى بود كه ما براى فراگيرى هزل نزد او مىرفتيم . اول چيزى كه ما را تعليم مىداد ، قلب ( دگرگونى ، عكس ، ضدّ ) اشياء و مطالب بود . مثلا ما به جاى : صبح بخير ، مىگفتيم : شب‌به‌خير ؛ و به جاى : شب‌به‌خير ، مىگفتيم : روز به خير ؛ و به جاى : بيا جلو ، مىگفتيم : برو عقب - الى آخر . مىگويد : روزى پيش او بودم و كتابى در اين باب به پايان برد و مهر و امضاء كرد و به من داد و گفت : بر روى آن خاك بريز و بيار « 1 » . من بر رويش آب ريختم و نوشته‌ها از بين رفت . فرياد برداشت كه : چه كردى ! حاصل چند سال زحمت مرا از بين بردى ! گفتم : آرى ، نه اين است كه ما سال‌ها به مكتب تو مىآييم و قلب تعليم ما مىكنى ! گفت : برو كه ديگر رويت را نبينم ، تو از من استادترى ، ديگر احتياج نيست نزد من بيايى . ( نثر الدّر ، ج 7 ، ص 297 ) . آرى ، ادبيات عرب مملو از ملح و فكاهت در اسلوب جذّاب است . « يكى از عواملى كه بعضى خود را به تحامق مىزدند ، ظلم و جورى بود كه از حاكمان زمان مىديدند و براى فرار از آن به حماقت پناه مىبردند . به‌طورى كه

--> - گفت : اين عار بنى هاشم است ، بعدا آزادش كرد . يك بار متوكّل دستور داد او را در منجنيقى گذارند و به بركهء آبى پرتاب كردند تا غرق شود ، بعدا تور انداختند و از آب گرفتند . صاحب نوادر زيادى بود . ( اعلام زركلى ، ج 5 ص 307 ) . يك بار پيش متوكّل آمد در حالى كه دو كلاه را در پاهاش كرده بود ؛ و كفشش را بر سر گذاشته بود ؛ و تنبانش را پيراهنش كرده بود ؛ و پيراهنش را تنبانش ( جمع الجواهر ، ص 82 ) . ( 1 ) . در محاضرات الأدباء ، ج 1 ص 103 ، تحت عنوان : تتريب الكتب ، خاك پاشيدن بر روى نوشته‌ها ، آمده است : پيامبر صلّى اللّه عليه و سلّم گفته است : بر ، نامه‌ها خاك بپاشيد كه حاجت را روا كننده بود . فرزدق وصيت كرد بعد از مرگش بنده‌اش را آزاد كند و اين وصيت را به او داد . غلام بر روى نوشتهء فرزدق خاك پاشيد . فرزدق گفت : اى حرام‌زاده ! من براى تو آزادى خواستم و تو براى من عجله در مرگ ! اسم او را از وصيت حذف كرد . نظير حكايت متن ، بين مزبّد و وصيّش آمده است . نگا : نثر الدّر ، ج 3 ص 237 .