عبد الملك الثعالبي النيسابوري ( مترجم : رضا انزابى نژاد )
76
ثمار القلوب في المضاف و المنسوب ( فارسى )
چنين بود و كبود چشم نيز بود . و گويند شيطان نيز بكر بكرين بود . شاعر دربارهء غلامى كه چنين بود گفته : يا بكر بكرين و يا خلب الكبد * اصبحت منّى كذراع من عضد يعنى : اى بكر بكرين ، و اى پوست پاره كبد تو براى من مانند آرنج هستى از بازو . بكر الدّهر . دوشيرهء روزگاران . ابراهيم بن العباس صولى گفته : و ليلة من الليالى الغرّ * قابلت فيها بدرها ببدرى لم تك غير شفق و فجر * حتّى تولّت و هى بكر الدّهر يعنى : شبى از شبهاى مهتاب ، ماه تمام آسمان را با ماه تمام خود [ - معشوقم ] برابر هم يافتم از آغاز شب تا دميدن فجر با من بود و سرانجام در سپيده دم همچنان دوشيزه و پاكيزه از كنار من رفت . بكر هبنّقة . عرب گويد : هو اروى من بكر هبنّقة : فلان از شتر جوان هبنقّه نيز سيرابتر است . و نام هبنّقه ، يزيد بن ثروان بود كه در نادانى و گولى به دو مثل زنند . او شتر جوانى داشت همراه شترانى از آبشخور در مىآمدند در حالى كه سيراب شده بود و پيش از آن كه به علفزار برسد دوباره با شترانى كه وارد آبشخور مىشدند ، وارد مىشد ماجراى او در گولى و نادانى مثل گشت . بكور الغراب . عرب به سحرخيزى كلاغ مثل زند . دانشمندى گفته است : سحرخيزى و پرهيز و آميزش نهانى با جفت را از كلاغ بياموزيد . به بزرگمهر گفتند به چه سبب بدين پايه رسيدى ؟ گفت چون كلاغ سحرخيز بودم و چون الاغ بردبار ، و چون خوك آزمند ، شاعر گفته : لبسوا الدّجى لبس الغراب لريشه * و غدوا لحاجتهم بكور غراب يعنى : تاريكى را بر خود كشيدند و پوشيدند همان سان كه كلاغ پرهايش را ، و بامدادان چون زاغان سحرخيز به سوى حاجات خود رفتند . بلاغة جعفر . گفتهاند كه : مردم چون دو پسر يحيى نديدهاند : فضل را در بخشندگى ، و