عبد الملك الثعالبي النيسابوري ( مترجم : رضا انزابى نژاد )

64

ثمار القلوب في المضاف و المنسوب ( فارسى )

نيز - حرص النبّاش . بخل مادر . ( زفتى مادر ) مادر مردى بود از بنى هلال بن عامر كه به او در بخل و زفتى مثل زنند . از زفتى او اينكه : او شترش را آب داد امّا هنوز اندك آبى در حوض مانده بود ، پس در آب قضاى حاجت كرد و همه جاى حوض را با كثافت آلود . بهترين سخنى كه خوانده‌ام سخن صاحب بن عبّاد است و آن چنين است : برادر من ! تو در پستى و زفتى چنان شيوهء نادرى آوردى كه هوش مادر بدان نرسيد . و او چون بر سر آبى در مىآمد و آب مىنوشيد و چارپايش را سيراب مىكرد از غايت بخل آن را با خاك و كلوخ مىانباشت . برثن الأسد . پنجه شير . گويند ابو العميثل بر عبد اللّه طاهر وارد شد . چون دست او را بوسيد ، عبد الله گفت ، زمختى سبيلهايت دستم را آزرد . گفت ، چنين نيست اى امير ، زيرا خارهاى خارپشت پنجه شير را نيازارد . در كتاب المبهج آورده‌ام : هر كس از دندان نيش شير يا پنجهء وى خلال گيرد آزرده و غمگين شود مرگ او برسد . برد الشّباب . استعارهء « برد جوانى » را بسيار به كار برده‌اند ، امّا بهترين آنچه من شنيده‌ام در شعرى از ابن الرومى است در حق عبيد الله بن عبد الله بن طاهر ، كه امير سيّد خداوند يارى خويش را بر وى بر دوام بدارد - بر من خواند : ايا برد الشّباب و كنت عندى * من الحسنات و القسم الرّغاب لبستك برهة لبس ابتذال * على علمى بفضلك فى الشّباب و لو ملّكت صونك فاعلمنه * لصنتك فى الجديد من العياب و لم ألبسك الّا يوم فخر * و يوم زيارة الملك المهاب يعنى : هان اى برد جوانى كه تو از جملهء نيكيها و بهره‌هاى دلپذير ، با من بودى هر چند من ارزش تو را مىدانستم امّا روزگار دراز در جوانى ، تو را همچون جامهء هر روز نيمه مىپوشيدم اگر بار ديگر مىتوانستم تو را نگاه دارم يقين