عبد الملك الثعالبي النيسابوري ( مترجم : رضا انزابى نژاد )

545

ثمار القلوب في المضاف و المنسوب ( فارسى )

واسطة القلادة . چيزى را كه بخشى از آن به بخشهاى ديگر برترى داشته باشد به « گوهر ميانگين گردن بند » مانند كنند و واسطة القلاده يا درّة التّاج ، يا إنسان الحدقة ، يا عين الكتيبة ، يا أوّل الجريدة ، و بيت القصيده گويند . و در كتاب « المبهج » آمده : دوست پاكباز واسطة العقد و اوّل العقد است . واسطة العقد - قادمة الجناح . وافد البراجم « 1 » در بيچارگى و بدبختى به دو مثل زنند « 2 » . داستان آن چنين است كه اسعد بن منذر ، برادر عمرو بن هند شبى مست و خراب از بزم عشرت باز مىگشت ، مردى از بنى دارم تيرى به سوى او انداخت و او را كشت ، در دم پسران دارم به آن شخص حمله‌ور شده ، او را كشتند . پس از آن عمرو بن هند به جنگ بنى دارم برخاست و كشتارى عظيم راه انداخت و بدان بسنده نكرد و سوگند خورد كه صد تن از آنها را زنده زنده خواهد سوزانيد - از اين روى او را محرّق خواندند - نود و نه تن گرفته و به آتش افكنده بود و بر آن بود كه - براى آن كه سوگندش راست گردد - يكى ديگر گرفته و در آتش بيفكند . در اين هنگام مردى - عمّار نام ، از بنى مالك بن حنظله - بر او بگذشت و بوى گوشت به دماغش رسيد . چنان پنداشت كه امير خوراك براى مهمانى آماده مىكند ، خود را نزديك گردانيد ، او را پيش عمرو بردند چون در برابر امير قرار گرفت امير پرسيد : كيستى تو ؟ گفت : - دور بادى از سرزنش - من [ به اميد نعمت ] نزد براجم آمده‌ام عمرو گفت : بيچاره آن كه نزد براجم درآمده . و اين سخن - در حق بدبختى كه به پاى خود به كشتنگاه مىرود - مثل گرديد ، و پس فرمود او را در آتش افكنند تا

--> ( 1 ) - براجم قومى است از تميم ( اقرب الموارد ) ( م . ) ( 2 ) - فرائد اللآل ، 13 : 1 آمده : دع طمعا يوقع فى مآتم * انّ الشّقىّ وافد البراجم . ( م . )