عبد الملك الثعالبي النيسابوري ( مترجم : رضا انزابى نژاد )

393

ثمار القلوب في المضاف و المنسوب ( فارسى )

جامه‌هاى فاخر ، نهانيهاى خود را به نمايش مىگذاشتند او پير و آن كسى بود كه گفته بود : من عاشق شرف و بزرگى هستم چنانچه ديگرى عاشق جمال است گويند [ در سال 23 ] - شبى كه عمر بن خطاب ( رض ) در گذشت - او زاده شد ، و از اين روى عمر ناميدندش . مردم مىگفتند : چه حقى از ميان مردم رفت و چه باطلى به جاى وى آمد . . . طاووس دربارهء شعر او مىگفت : كسى در شعر خود ، چون عمر ، از خداوند نافرمانى نكرده . وقتى هشام از او پرسيد : چه چيز تو را از ستايش ما باز مىدارد ؟ گفت : من ستايشگر زنانم نه مردان . از داستانهاى ظريفى كه از وى ياد شده اين كه « نعمى » - يكى از نديمان او - در حوضى شستشو كرد - پس او از آن آب چندان نوشيد تا خشك شد . گويند برادرش حارث - كه با غزلها و سخنان بىشرمانهء وى همدلى نداشت - روزى در خانهء او بود و هنگام خواب نيمروزى دمر افتاده و خوابيده بود ، در اين هنگام ثريّا - نديمهء عمر - درآمد و چنان پنداشت كه مرد خفته همانا عمر است ، پس خود را به روى او افكند . حارث خشمگين برخاست و پوشش خود را گرفته مىكشيد تا برود ، در اين هنگام عمر سر رسيد و از چگونگى حال پرسيد . حارث داستان ثريا را - كه خود را به روى او انداخته بود - بازگفت . عمر گفت : مژده باد تو را برادر كه هرگز آتش دوزخ به تو نخواهد رسيد . غزلان بسيطه - جآذر جاسم . غسل الكلب . آدم پستى را كه همواره بىارج‌تر گردد و هرگز فزونى نپذيرد به شستشوى سگ مثل زنند . ابن لنكك گفته : قل للوضيع ابى رياش لا تدلّ * ته كلّ تيهك بالولاية و العمل ما ازددت إذ ولّيت إلّا خسّة * كالكلب أنجس ما يكون اذا اغتسل يعنى : به ابورياش ، آن مرد فرومايه را بگو كه بسيار گستاخى مكن به جهت حكومت و كارگزارى خود ، هر چه خواهى گمراهى پيش گير ؛ از آن گاه باز ،