عبد الملك الثعالبي النيسابوري ( مترجم : رضا انزابى نژاد )
296
ثمار القلوب في المضاف و المنسوب ( فارسى )
داستان او چنان است كه او با جرير به خليفه - سليمان بن عبد الملك - در آمدند . و مادر سليمان - ولّاده دختر عباس العبسيّه ، و داييهاى او بنو عبس با فرزدق - به جهت آن كه قيس بن عيلان را در شعر خود نكوهيده بود - سر ناسازگارى داشتند و از او كينه به دل گرفته بودند ، و اين در حالى بود كه جرير را به جهت ستايش ايشان - دوست مىداشتند . پس پيش سليمان زبان به ستايش جرير گشودند و از فرزدق بد گفتند . در آن هنگام سليمان آهنگ كشتن كافران رومى را داشت كه اسير گرفته بودند ، مردى از بنى عبس پيش فرزدق آمد و گفت : يقين دارم كه امير المؤمنين فردا تو را بفرمايد كه گردن يكى از اسيران رومى را بزنى ، و من نيك مىدانم كه تو هر چند شمشير را خوب توصيف كردهاى امّا نمىتوانى آن را خوب به كار برى ، اينك شمشير مرا بستان - و اين شمشيرى است كه با يك اشاره آنچه را كه خواهى جدا مىكند - آنگاه شمشير لبه شكستهاى پيش او نهاد . فرزدق پرسيد : تو از كيانى ؟ مرد از ترس تهمت نگفت از بنى عبس هستم بلكه گفت : از قبيلهء داييهاى تو بنى ضبّهام . فرزدق او را استوار داشت و سخن او را به كار بست . فرداى آن روز كه فرزدق و سران و نمايندگان در پيشگاه سليمان حضور يافتند و بنديان را آوردند ، سليمان يكى از آنها را - كه ديدارى سخت هراس انگيز داشت - فرمود كه چون فرزدق شمشير به دست گيرد ، به سوى او رود و او را بترساند ، و به او وعده داد كه اگر چنين كند او را آزاد خواهد كرد . پس به فرزدق گفت برخيز و گردن اين غول را بزن . فرزدق شمشير عبسى را بركشيد و فرود آورد امّا هيچ اثرى نكرد مرد چهره در هم كشيد و فرزدق ترسيد و هراسان شد . سليمان و حاضران از اين حال وى خنديدند . جرير در آمد و چنين زبان به سرزنش وى گشود : بسيف ابى رغوان سيف مجاشع * ضربت ، و لم تضرب بسيف ابن ظالم