عبد الملك الثعالبي النيسابوري ( مترجم : رضا انزابى نژاد )

255

ثمار القلوب في المضاف و المنسوب ( فارسى )

شعر بخوانم . من شعرهاى ناب جاهليّت را كه در ياد داشتم براى او خواندم . فرمود بسيارى از اينها را شنيده‌ام ، شعرهاى دل انگيز مىخواهم ، از آن گونه شعرها نيز خواندم . فضل شادمان گرديد و خنديد و بر سر نشاط آمد . در اين هنگام مردى در حالت و جامهء نويسندگان درآمد . فضل او را در كنار من نشانيد و به او گفت : اين مرد را مىشناسى ؟ گفت نمىشناسم . گفت : او ابو عبيده - علّامه مردم بصره - است از او خواسته‌ام كه اين‌جا بيايد تا من از وى بهره‌مند گردم مرد ، فضل را ، بدين كارش ستود و آن‌گاه روى به من كرد و گفت : به خدا سوگند كه من بسى آرزومند ديدار تو بودم . كسى از من سؤالى پرسيده ، آيا دستورى هست كه آن سؤال را پيش تو مطرح كنم ؟ گفتم : بفرما . گفت : خداوند فرموده : « طَلْعُها كَأَنَّهُ رُؤُسُ الشَّياطِينِ » « 1 » . و درست اين است كه ترسانيدن و بيم دادن با امرى آشنا صورت مىگيرد ، حال آن كه اين‌جا - سر ديوان - ناشناخته است گفتم ؛ بىگمان خداوند با مردم به زبان عرب و سخنى كه با آن آشنا بودند سخن گفته . آيا اين گفتهء امرؤ القيس را نشنيده‌اى : أيقتلنى و المشرفّى مضاجعى * و مسنونة زرق كأنياب اغوال يعنى : آيا مرا مىكشد حال آن كه همبستر من شمشير شامى است و نيزه‌هاى آبدادهء كبود ماننده به دندانهاى غولان . فضل اين پاسخ را پسنديد و پرسنده نيز آن را نيكو يافت . از آن روز باز بر آن شدم كه كتابى در اين باره بنويسم . پس چون به بصره بازگشتم « كتاب المجاز » را نوشتم . و چون نام و نشان آن مرد را پرسيدم ، گفتند : او از دبيران وزير و همدمان اوست : ابراهيم بن اسماعيل بن داود الكاتب العبرتانى . رؤيا يوسف . خواب يوسف ، در خواب راستين و رؤياى صادقانه بدان مثل زنند . و آن چنان است كه يوسف - دوازده ساله بود - در خواب ديد كه يازده ستاره و

--> ( 1 ) - سورهء صافّات 65 ، 64 .