عبد الملك الثعالبي النيسابوري ( مترجم : رضا انزابى نژاد )

217

ثمار القلوب في المضاف و المنسوب ( فارسى )

أنت من اسمح الأنام بشعر النّا * س ماذا اللّجاج فى شعر ديك ! يا حليف السّماح لو أنّ ديك ال * جنّ من نسل ديك عرش المليك لم يكن فيه طائل بعد أن يد * خله الذّكر فى عداد الدّيوك يعنى : اى بخشندهء بىهمال و يگانه كه همواره در ميان ما هستى ، تو كه نسبت به شعر مردم با گذشت‌ترين كس هستى اين ستيزه‌رويى دربارهء شعر ديك الجن عبد السلام از چيست ! اى هم پيمان بخشندگى ، اگر ديك الجن از نسل خروس عرش پروردگار مىبود ، پس از آنكه او نام خود را داخل نام خروسان گردانيد سودى در او و سخن او نمىبود . ديك مزبّد . چيز خرد ناچيز را كه سود بسيار آورد و يا بىمقدارى كه شأن و حرمت والايى داشته باشد به خروس مزّبد مانند كنند . و داستان آن چنين است كه مزبّد خروسى داشت كه سالها با او بود ، در خانه‌اش باليده و به همسايگى و همدمى او معروف بود . چون عيد قربان فرا رسيد - و از قضا بدحالى و تنگدستى به مزبّد روى آورده بود و در خانه چيز دندان گيرى نبود - مزبّد برخاست و براى نماز روى به مصلّى نهاد و به زن سفارش كرد كه خروس را سر ببرد و به رسم عيد غذايى آماده كند . چون زن خواست خروس را بگيرد ، خروس شروع كرد به داد و فرياد ، و پريدن از ديوارى به ديوارى و از خانه‌اى به خانه‌اى ، چنان كه شير همسايه‌اى را ريخت و تغار ديگرى را شكست و شيشه آن ديگرى را واژگون كرد . . . همسايه‌ها از زن پرسيدند چه مىخواهد و او مقصود خود را از دنبال كردن خروس به آنها گفت . همسايه‌ها - كه همه از بنى هاشم بودند و مردمانى توانگر و بخشنده - گفتند : به خدا سوگند كه دل ما بدان راضى نگردد كه ابو اسحاق را در چنين حالى ببينيم . پس يكى گوسفندى فرستاد و ديگرى دو گوسفند ، و سومى گاوى ؛ و چندان هدايا فرستادند كه سراى ابو اسحاق از گاو و گوسفند پر شد . زن يكى را سر بريد و ديگ را