عبد الملك الثعالبي النيسابوري ( مترجم : رضا انزابى نژاد )

209

ثمار القلوب في المضاف و المنسوب ( فارسى )

داشت و چهل روز سرداران و ياران وى را در آن بزم فراهم آورد و چنان پذيرايى كرد كه در گرانبهايى و فراوانى نعمت كس مانند آن نديده بود . مبرّد گويد : از حسن بن رجاء شنيدم كه مىگفت در اين مهمانى هر روز سى و شش هزار كرجىبان را غذا مىداديم . روزى هيزم ما كم آمد ناگزير زير ديگهاى خوراك كرباسهاى آغشته به روغن سوزانيديم . و در شبى كه عروس را پيش داماد آوردند و دست پوران را به دست مأمون سپردند زير پاى پوران حصيرى زرين پهن كردند و سبدى گوهر نشان آوردند پر از مرواريدهاى درشت ، و آن را بر بانوان حاضر پراكندند ؛ زبيده و حمدونه دختر رشيد و پير زنان دار الخلافه نيز در ميان اين زنان بودند ، پس هيچ كس از حاضران به مرواريدى دست نزد . مأمون گفت : بانوان ! ابا محمد و پوران را سرافراز بكنيد ، پس زنان دست دراز كردند هر يك ، يك مرواريد برداشتند و مرواريدهاى ديگر همچنان بر پهنهء حصير زرين بماندند و مىدرخشيدند . پس مأمون گفت : خداوند ابن هانى را بكشد ، كه تو گويى اين مجلس را مىديده كه سروده : كانّ صغرى و كبرى من فواقعها * حصباء درّ على ارض من الذّهب يعنى : گويى گلهاى كوچك و بزرگ به رنگ زرد [ در آن باغ ] مرواريد ريزه‌هايى بود بر روى زمينه‌اى طلايى . و در آن بزم شمع و چراغدانى از عنبر بود دويست رطلى ، مأمون از دود آن ناراحت شد و فرياد برآورد ، پس به خواست او نمونه‌هايى شمع درست كردند چنان كه آن شب تا سپيده دم « فم الصلح » مانند روز روشن بود . و هنگامى كه نوبت به فراخوانى فرماندهان و سپهسالاران رسيد بر آنها بسته‌هاى كاغذين افشاندند كه روى هر كاغذ پاره نام آباديى نوشته شده بود به دست هر كدام هر كاغذى افتاد حسن آن آبادى را به نام او كرد . گفته‌اند در اين مهمانى ، حسن چهار هزار هزار دينار هزينه كرد و هنگامى كه