عبد الملك الثعالبي النيسابوري ( مترجم : رضا انزابى نژاد )

143

ثمار القلوب في المضاف و المنسوب ( فارسى )

ابا حفص ورّاق - ورّاق ساباط - نام برده : دعنى و ايّا « 1 » أبا حفص ساتركه * حجّام ساباط بل ورّاق ساباط يعنى : مرا با ابا حفص واگذار ، من او را [ مانند ] حجام ساباط بلكه وراق ساباط رها خواهم كرد . حجر المغناطيس . چيزى يا كسى كه چيزى را به سوى خود مىكشد به سنگ مغناطيس كه آهن را طبيعتا به سوى خود جذب مىكند - مثل زنند . ابن طباطبا گفته : بأبى الّذى نفسى على حبيس * مالى سواه من الأنام أنيس لا تنكروا أبدا مقاربتى له * قلبى حديد و هو مغناطيس يعنى : سوگند به جان پدرم كه جان من در بند محبّت اوست ، مرا از ميان مردم ، جز او همدمى نيست . نزديكى هميشگى مرا به او انكار نكنيد كه قلب من آهن است و او مغناطيس است . حدّ الأحد . قدار بن سالف و هم پيمانان او از ثمود ، شتر صالح را در روز چهارشنبه پى كردند و سپيده‌دم روز يكشنبه عذاب بر آنها فرو آمد و همه را كشت . در حديث آمده : « تعوّذوا باللّه من شرّ الأحد » يعنى : از شر روز يكشنبه به خدا پناه ببريد و باز در اين باره آمده : « ايّاكم و الشّخوص يوم الأحد فانّ له حدّا كحّد السيف » يعنى مبادا در روز يكشنبه از شهر خود بيرون رويد كه روز يكشنبه مانند شمشير برنده است . و هنگامى كه يزيد بن معاويه ، سالم بن زياد را حكمران خراسان گردانيد ، به عبيد الله بن زياد - كه در بصره بود - نوشت كه عبد اللّه خازم را با چهار هزار از سپاه بصره به تقويت سالم بن زياد بفرستد . عبيد الله گفت : ابن خازم را روز يكشنبه هنگام به صدا درآمدن ناقوس حركت دهيد تا هرگز بازنگردد ؛ و پياپى پيك و شرطه مىفرستاد تا حركت كند و ابن خازم درنگ مىكرد و خود

--> ( 1 ) - ظاهرا ( دعنى و ايّاى ) بوده و « ايّاى » عطف بيان . شاعر بضرورت شعر چنين گفته . ( م . )