عبد الملك الثعالبي النيسابوري ( مترجم : رضا انزابى نژاد )

103

ثمار القلوب في المضاف و المنسوب ( فارسى )

هر دو خليفه را سرپرستى مىكرد . او در بزرگمنشى به پايه‌اى بود كه به دو مثل مىزدند و مىگفتند « اتيه من عمارة » : فلان ، از عماره نيز بزرگ منش‌تر و مغرورتر است . ميمون بن مهران گفته : دربارهء خودپسندى و بزرگ‌منشى عماره از شخصى استوار چنين شنيدم كه هر گاه او اشتباهى مىكرد به جهت غرور از راه اشتباه باز نمىگرديد و مىگفت : از آهنگ خود بازگشتن و يا بدان پاى افشردن در يك جايگاه هستند امّا خود اشتباه از اين دو سبكتر است . مىگويند سفّاح - كه او را به بزرگ‌منشى و والايى مىشناخت و مىدانست كه او هرگز دامن به كوچكى و حقارتها نمىآلايد - شبى با همسر خود - امّ سلمهء مخزوميّه - بگو مگو داشت و امّ سلمه به كسان خود مىباليد و بر سفّاح بزرگى فروخت . سفّاح به او گفت من هم اكنون يكى از غلامان و پيشخدمتان خود را ناگهانى و بدون آمادگى - فرا مىخوانم كه مانند او در ميان كسان تو نيست ، پس فرمود همان دم عماره را - در همان حالتى كه هست - فرا خوانند . چون فرستاده پيش عماره آمد و او را پيش سفّاح آورد - در آن دم امّ سلمه در پس پرده بود - ديدند عماره جامه‌هاى مشك آلود به تن دارد و ريش وى نيز عطرآگين و مرتّب است . با اين همه به سفّاح گفت : اى امير دوست نداشتم كه شما مرا بدين حال [ پريشان ] ببينيد . پس سفّاح روغن‌دان زرّينى كه پيش روى او بود به پيش عماره افكند [ تا خود را بيارايد ] اما او گفت : يا امير آيا در ريش من جايى براى آن هست ؟ در اين هنگام امّ سلمه گردن آويزى گرانبها درآورد و پيش وى فرستاد و پيغام داد كه اين هديه را به تو بخشيدم . عماره آن را گرفت و در برابر خويش نهاد و بر سفّاح سپاس گزارد و آفرين خواند ، آن گاه گردن آويز قيمتى را همان جا رها كرد و برخاست و رفت . ام سلمه به سفّاح گفت :