بهاء الدين محمد بن مؤيد بغدادي
341
التوسل إلى الترسل ( فارسى )
و آواز بركشيد كه از ضجرت هجرت نتوانى كرد ، و توقّفى شرط است كه هنوز زخم مردان كار بواجبى نديدهء و آسيب محنت روزگار تمامى « 1 » نيافتهء ، از كمين عالم تركتازى تازه منتظر است دفينهء جان بصحرا آورد « 2 » ، و در جعبهء روزگار بيلكى « 3 » خونخوار مدّ خراست نشانهء دل پيشدار ، هنوز بادى در سر « 4 » كه آبم از سر گذشته است باش تا آتشى بر سرت ريزم كه به حق خاك بر سر كنى ، از نقش دو ديده دودهء باش هنوز . در جمله بعد از آنكه حقيقت امتنا اثنتين و احييتنا اثنتين نقاب شبهت بگشاد و برمقى كه باقى بود دل دربستم هنوز در صدمت عارضه ( افتادن خيزان « 5 » ) و از انحراف « 6 » بتحمل اعباء مشاق مبتلا « 7 » كه لطف منگلى تكز در آن ميانه سروارهء « 8 » خويش ( بر سر بازنهاده « 9 » ) ، تا ( انواع محنت و آسيب رنج و بليت « 10 » ) رسيد هنوز تا چه رساند « 11 » ، بقى الشد و هو الأشد ، و اين از آن سرگذشتها نيست كه از آن در توان گذاشت « 12 » بىآنكه گرد سر و پاى و تفصيل آن برايى ، فاوصغ « 13 » اليها ان فيها عجائب . چون موكب عاليه « 14 » نايب كردگار و راعى روزگار خداوند عالم سلطان اعظم لا زالت بالظفر محفوفة و ايدى الصروف عنها مكفوفة بدر شادياخ نزول فرمود و مهر گياهى را كه پيش ازين ببذل مواهب در دل خلايق كشته بود و بزلال « 15 » عدل و انصاف پرورش داده « 16 » و شكوه و هيبت پادشاهانه در ساحت ضمير عاصيان
--> ( 1 ) ظ ، بتمامى . ( 2 ) ظ ، آر . ( 3 ) ش ، بيلك بفتح اول بر وزن عينك تيرى است كه پيكان آن دو شاخه باشد و بكسر اول و ياء مجهول نوعى از پيكان است كه مانند بيل پهن سازند . ( 4 ) ظ ، در سر دارى . ( 5 ) ظ ، افتان و خيزان . ( 6 ) ظ ، از اينجا كلمهء از قبيل مزاج افتاده است . ( 7 ) ظ ، مبتلا بودم . ( 8 ) ظ ، سروارى بمعنى سربارى است . ( 9 ) ظ ، بر سر بار نهاد . ( 10 ) با سابقه كه از تصرفات ناسخ در دست است احتمال ميرود كه ( انواع رنج و بليت و آسيب و محنت ) بوده و تقديم و تاخير شده است . ( 11 ) ظ ، رسد . ( 12 ) ظ ، گذشت . ( 13 ) ظ ، فاصغ . ( 14 ) ظ ، عالى . ( 15 ) ظ ، بزلال . ( 16 ) ظ ، داد .