بهاء الدين محمد بن مؤيد بغدادي
335
التوسل إلى الترسل ( فارسى )
دست تدبير از گشاد بند تقدير قاصر است ، و علت فنا از قبول علاج حدّت « 1 » بقا منافر ، و چون سپاه قضا تاختن آورد سلامت آرزوى مجال « 2 » ، و چون سايس اجل صفرا آورد كوششى « 3 » عاجزانه سوداى بيهوده ، المقدور كائن و الهم فضل . و بشريّت را « 4 » درين قضيت محال « 5 » نيست و داب « 6 » اين مقدّمه از عيب منزّهست كه چون انفاس معدود سپرى شد و اجل محدود فرا رسيد و دست فنا صحيفهء حيات را بختام قضا مختوم كرد ( و غريم ازل « 7 » ) باسترداد وديعت روح بدر آمد و داعى تقدير يا أَيَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ ارْجِعِي إِلى رَبِّكِ ( الأية ) به گوش جان رسانيد و شاهين قضا در فضاء عالم ارواح جان شكردن را شكرده « 8 » شد و ادوار آسمانى بساط اياّم زندگانى كطى السجل للكتب « 9 » تبديل « 10 » و تغيير و امتثال را تقديم و تاخير صورت نبندد ، فَإِذا جاءَ أَجَلُهُمْ لا يَسْتَأْخِرُونَ ساعَةً وَ لا يَسْتَقْدِمُونَ * ( شعر ) حكم المنية فى البرية جار * ما هذه الدنيا بدار قرار ( پارسى ) برانيم سخت و بتازيم تيز * چو آرام گيريم گويند خيز و هركه از عقل بهرهء دارد و از خرد حصهء و بزيور فكر متحلى باشد و بزينت فطنت متحلى « 11 » دل بر مقام اين « 12 » محنت خانهء دنيا ننهد ، و جهان گذرنده را چون پاى بر ثبتى « 13 » ندارد پشت پاى زند ، و داند كه شيون او بر سوز « 14 » بچربد ، و محنت او بر سرور راجح آيد ، و دلنوازى او در ازاى بدسازى نيفتد ،
--> ( 1 ) اين كلمه ممكن است زائد و الحاقى باشد . ( 2 ) ظ ، محال بود . ( 3 ) ظ ، كوشش . ( 4 ) ظ . و ريبت را . ( 5 ) ظ ، مجال . ( 6 ) ظ ، و دلالت . ( 7 ) ظ ، و عزرائيل . ( 8 ) ش ، آماده و چست و چابك . ( 9 ) از آخر اين جمله كلمهء از قبيل ( در نورديد ) يا ( در هم پيچيد ) افتاده است . ( 10 ) از اول اين جمله كلمهء از قبيل ( مثال را ) افتاده است . ( 11 ) ظ ، متجلى . ( 12 ) ظاهرا زائد است . ( 13 ) كذا و شايد تربثى باشد و تربث بمعنى درنك كردن است . ( 14 ) ظ ، سور .