بهاء الدين محمد بن مؤيد بغدادي

329

التوسل إلى الترسل ( فارسى )

نمايد « 1 » ) ( شعر ) زمانه محنت و رنجم يكى هزار كند * گهى كه با دلم انديشهء تو يار كند خيال طلعت تو سوى خاطرم هر دم * دو اسبه تازد تا صبر من شكار كند بسا غما كه دلم خورد در جدايى تو * اگر دلم نخورد غم بگو چه كار كند ز غم بنالم هر شب چو مادر مشفق * كه در فراق پسر ناله‌هاى زار كند اگر ضميرم بر چرخ سايه اندازد * زهاب چشمهء خورشيد را شرار كند نشاط بود مرا با تو در شمار بسى * كز « 2 » آيد آرى هرچ آدمى شمار كند شراب وصل تو بسيار خورده‌ام چه عجب * اگر كنون ز غم فرقتم خمار كند ز روزگار بدين روزگار افتادم * چنين ستمها بر مرد روزگار كند نگارخانهء اندوه شد دلم ز آنروى * ز راه ديده به خون روى من نگار كند بلى چو دامن برچيد از كسى دولت * زمانه خون دلش زود در كنار كند ز بيقرارى كارم بجان رسيد همى * نعوذ باللّه اگر هم برين ، قرار كند به صد جفا ( و بلاى زمانه « 3 » ) دربندم * بلى زمانه گر اينست ازين هزار كند چو مرد را همه بىاختيار بايد زيست * عجب نباشد اگر مرك اختيار كند بكردگار پناهنده‌ام كه چارهء من * اگر كسى نكند فضل كردگار كند و مىخواهم كه بيش ازين در شكايت نكايت روزگار كه به روى دلم محنتها آورده است و با من مسكين معاملتهاى « 4 » كرده - كه نه آن شرعى بود و نه ديوانى - خوضى پيوندم « 5 » ، و حكايت حوادث اياّم كه چون قطرات باران نيسانى و خطرات

--> ( 1 ) اين جمله متزلزل و ظاهرا چنين بوده است : و دل و جانرا كه بمحاسن اشفاق و مكارم اخلاق آن جناب برجاست چه تلهف و تاسف روى نمايد . ( 2 ) ظ ، كژ . ( 3 ) ظ ، و بلا از زمانه . ( 4 ) ظ ، معاملت‌ها . ( 5 ) ظ ، نپيوندم .