بهاء الدين محمد بن مؤيد بغدادي

308

التوسل إلى الترسل ( فارسى )

عرضه دهد ، اماّ عقل راهنماى « 1 » كه پيرايهء وجود انسانى و مدبّر مصالح آدمى است از امضاى آن عزيمت منع مىكند ، و صيانت خاطر بزرگوار « 2 » كه بكفايت مهمات دين « 3 » و دولت مستغرق باشد همواره « 4 » چنين باد بر آرزوى دل خدمتگار و الفاسقون « 5 » الأهواء مقدّم مىدارد ، لاجرم اين تكلف ( درين توقف نهاده مىآيد « 6 » ) و بر خدمت و دعا كه دست « 7 » حاجتمندان ( است اقتصار « 8 » ) مىكند ، تا ناگاه و نابيوسان بىرنج انتظار چو « 9 » اقبال ناگهان آن سعادت كه « 10 » قدر آن بواجبى نتوانست شناخت و ما قدروه حق قدره ديگربار روى نمايد « 11 » ، و از « 12 » سلوتى كه درين اياّم نام آن چون عهد كرام مندرس است اثرى پديد آيد « 13 » . * * * بخدايى كه « 14 » حكمت و لطفش « 15 » * خلق را درد داد و درمان داد كرم بىدريغش انسانرا * خلعت عقل و نعمت « 16 » جان داد كه به تو اشتياق چند است « 17 » * كه به صد نامه شرح نتوان داد اگرچه مدّت « 18 » مفارقت از آن خدمت اندك است شدّت رنج حرمان چون لطايف خداوندى ( نهايت ندارد ، به حمد اللّه كه كهتر آن « 19 » ) ايام را از حساب عمر نمىشمرد « 20 » ، كه چون روزى برو سالى مىگذرد روزگار ( بس بود عمر عزيز را برو نارد ، و متقاصى احمل « 21 » ) دور از سعادت بدين « 22 » خانه آيد ، و

--> ( 1 ) رهنما . ( 2 ) ظ ، بزرگوار را . ( 3 ) سا . ( 4 ) و همواره . ( 5 ) و العاشقون كثيرة . ( 6 ) در تقدم نهاده بود و در توقف آماده مىآيد . ( 7 ) دست‌آويز . ( 8 ) باشد اختصار . ( 9 ) چون . ( 10 ) ضا ، كسى . ( 11 ) نمود . ( 12 ) و آن . ( 13 ) ضا ، و پيوسته سبحه و حرز زبان اينست كه اللهم اسمع و استجب . ( 14 ) قطعه بخدايى . ( 15 ) لطفش . ( 16 ) و رحمت . ( 17 ) چندانست . ( 18 ) سا . ( 19 ) حدى ندارد ، فيوم لا اراك كالف شهر * و شهر لا اراك كالف عام ، و الحمد للّه كه كهترين . ( 20 ) نميگيرد . ( 21 ) بس زود عمر عزيزان را بيوبارد و متقاضى اجل . ( 22 ) بدر .