بهاء الدين محمد بن مؤيد بغدادي

247

التوسل إلى الترسل ( فارسى )

و دولتى كه ( دل موالى بمواتات آن متبشر گردد « 1 » ) فراوان سال باد « 2 » ، دواعى اقبال حصول امّانى را « 3 » متقاضى و ايزد عز اسمه در كل احوال راعى و راضى . خدمتگار مخلص باز انكه در تلفيق سخن و ترتيب معانى چنان كه از خاطر كم بضاعتى زايد نه « 4 » چنان كه مجلس خداوندى را شايد دست و پاى ( بتواند زد « 5 » ) و مخدرات بيان را در پيش ارباب براعت و اصحاب صناعت جلوه ( تواند كرد « 6 » ) از كثرت تحير و تلهف در موقف تردّد و توقّف است ، نمىداند تا مطلع اين خدمت چگونه آغاز دو مبدأ اين عبوديّت چه سازد ، اول شرح مواهب نعم و لطايف كرم خداوندى دهد ( كه بر « 7 » ) خدمتگار و چنو صد هزار ( شكر آن « 8 » ) واجب و لازم است ، يا « 9 » نخست بذكر رامش و آرامش خويش مشغول شود كه على « 10 » رغم الأيام در جوار آن خدمت طاير اين سعادت طارى شد و ناگاه هم از نكادت عادت روزگار در حجاب زوال متوارى گشت ، يا ابتدا بشكايت اياّم اشتياق و حكايت رنج مفارقت « 11 » كند كه نكايت آن بحشاشهء « 12 » كه از جان باقى است رسيد و هنوز بنهايت نمىرسد و شعلهء آن شعبهء را كه از تن مانده است سوختن گرفت و هنوز منطفى نمىشود ، يا « 13 » در مقدمه تقرير « 14 » خلوص طويت و صدق نيت خويش كه در هوادارى آن خدمت و دعاگويى آن دولت دارد پيش گيرد و مجموع ابواب و محصول فصول آن را در تحت عبارت و حيزّ استعارت آرد ، اماّ چون نيك نظر مىكند و از مايه و پايهء خويش ( نيك برمىانديشد خويشتن را « 15 » ) در همه اقسام عاجز و قاصر مىبيند ، و نطاق بيان از احاطت كمال آن متقاصر مىيابد « 16 » ، عاقبت حيران‌وار پاى در دامن صبر مىكشد و دست بدعاء خير برمىدارد ، تا از ممكن « 17 » غيب اعادت آن سعادت را لطيفهء ظاهر شود ، و در قضاء آن حقوق اكيد

--> ( 1 ) در دل موالى مواتات آن مستيسر ( ظ ، مستبشر ) شود . ( 2 ) ضا ، به حق محمد و آله . ( 3 ) آمال را . ( 4 ) سا . ( 5 ) تواند زدن . ( 6 ) توان داد . ( 7 ) سا . ( 8 ) سا . ( 9 ) تا . ( 10 ) سا . ( 11 ) فراق . ( 12 ) بحشاشى . ( 13 ) تا . ( 14 ) تقدير . ( 15 ) سا . ( 16 ) مىآيد . ( 17 ) مكمن .