بهاء الدين محمد بن مؤيد بغدادي
215
التوسل إلى الترسل ( فارسى )
و كل من يطلب عندى جنى * فماله الا جنى غرسه و لست بالموجب حقا لمن * لا يوجب الحق على نفسه تا « 1 » صبر و سكينه را پيشوا سازد و بر سر « 2 » رشتهء خويش باشد و طريقت مسلوك ( با خويشتن نگه دارد « 3 » ) و بر عادت معهود خود « 4 » رود ، كه با جفاء دوستان دندانفشردن و لب ناگشادن و در مقام اخلاص بر قدم اول ثبات نمودن از سير گزيده و عادات پسنديده بمزبد فضيلت مستثنى است « 5 » ، گر همه خلق ( جهان با تو دگر گونه شوند « 6 » ) * تو ره خويش نگه دار و دگر گونه مشو « 7 » دم للخليل بوده * و ما « 8 » خير ود لا يدوم « 9 » چون در صحيفهء موالات كه باخلاص مرقوم است نظر مىكردهام و حقوق مصافات را كه از جانبين حاصل است در خيال مىآورده و عيار مصادقت ديرينه را « 10 » محك اعتبار مىزده و غباز مباينت ظاهرى را از اعطاف ضمير مىافشانده بسپردن « 11 » طريق مجانبت و فرو گذاشتن رسم مكاتبت دل تنك حوصله « 12 » فراخى نمىداده است ، و تقصيرات آن مجلس را از سر تعويلى تأويلى مىنهاده است ، و اين تطميع مىكرده كه و ما يدريك لعله يزكى او يذكر فتنفعه الذكرى ، و بر سبيل معارضه مىگفته « 13 » فان يكن « 14 » الفعل الذى شاء « 15 » واحدا * فافعاله اللاتى سرون « 16 » الوف بهر موجبى عارضى ( كه ظاهر شود « 17 » ) از احباب اجتناب گزيدن و بهر خردهء « 18 » كه بر راه افتد از بزرگى بريدن كار عاقلان ( و شيوهء هنرمندان « 19 » ) نباشد ،
--> ( 1 ) يا . ( 2 ) سا . ( 3 ) خويشتن نگرداند . ( 4 ) خويش . ( 5 ) مستغنى است ، شعر . ( 6 ) دگرگونه شدندت بجهان . ( 7 ) ضا ، شعر . ( 8 ) ما . ( 9 ) لم يدم . ( 10 ) ضا ، بر . ( 11 ) و بسپردن . ( 12 ) و حوصله . ( 13 ) مىگفت ، شعر . ( 14 ) يمكن . ( 15 ) ساء . ( 16 ) به سررن ( ظ ، سررن ) . ( 17 ) ظاهر شود عارضى كه جزوى . ( 18 ) ضا ، جزوى . ( 19 ) و هنرمندان .