جعفر بن أبى إسحاق دارابى كشفى
946
تحفة الملوك ( فارسى )
الصّغير و يقبح الحسن و يحسن القبيح و يشاب الحقّ بالباطل . و إنّما الوالى بشر لا يعرف ما توارى عنه النّاس به من الامور و ليست على الحقّ سمات تعرف بها ضروب الصّدق من الكذب ، و إنّما أنت أحد رجلين إمّا امرؤ سخت نفسك بالبذل فى الحقّ ففيم احتجابك من واجب حقّ تعطيه أو فعل كريم تسديه أو مبتلى بالمنع ، فما أسرع كفّ النّاس عن مسألتك اذا أيسوا من بذلك مع أنّ أكثر حاجات النّاس إليك ممّا لا مؤونة فيه عليك من شكاة مظلمة أو طلب إنصاف فى معاملة . و بعد از آنها پس البته دراز مگردان احتجاب خود را از رعيّت خود به درستى كه احتجاب واليان از رعيّت شعبهاى است از تنگى حوصله و گرفتگى طبع و سبب قلّت اطلاع يافتن به امور است و محتجب شدن از رعيّت منقطع مىسازد از واليان علم به آنچه محتجب شدهاند از آن پس به سبب بىخبرى صغير مىماند در نزد ايشان امر بزرگ و بزرگ مىنمايد امر كوچك و قبيح مىنمايد امر حسن و نيكو مىنمايد امر قبيح و آميخته مىشود حق به باطل و به درستى كه والى انسانى است كه نمىشناسد آن چه را كه پنهان داشتهاند از آن مردمان از امور و احوال خود و نيست بر آنچه حق است نشانهاى كه شناخته بشود به سبب آن اقسام راستى از دروغ و ناراستى و اين است و جز اين نيست كه تو يكى از دو قسم مردمان مىباشى يا مردى هستى كه سخاوت مىنمايد نفس تو به بذل و بخشش در امر حق پس به چه سبب است احتجاب تو آيا از حق واجبى است كه بايد بدهى يا از كار نيكويى است كه بايد بهجاى آورى يا مردى هستى كه مبتلا به منع و بخل شده پس بسيار زود باشد دست برداشتن مردمان از سؤال نمودن از تو وقتى كه مأيوس شدند از عطاى تو با آنكه بيشتر حاجتهاى مردمان به سوى تو از امورى است كه مؤونتى در آنها بر تو نمىباشد و از قبيل شكايت از ظلمى است يا طلب نمودن طريقهء انصاب است در معامله و امثال اينها . ثمّ إنّ للوالى خاصّة و بطانة فيهم استئثار و تطاول و قلّة إنصاف فى معاملة ، فاحسم مادّة اولئك بقطع أسباب تلك الأحوال . بعد از اين بدانكه از براى والى مخصوصان و مقربان مىباشند كه در ايشان اختيار و درازدستى و بىانصافى است پس قطع بنما ماده ايشان را به قطع نمودن اسباب آن خصلتها و احوالها .