جعفر بن أبى إسحاق دارابى كشفى

625

تحفة الملوك ( فارسى )

دارد دل او ، ذكركننده است رب خود را ، قانع است نفس او ، منفى است جهل او ، سهل و آسان است امر او ، حزن دارد براى گناه خود ، مرده است شهوت او ، فروبرده است غيظ خود را ، صاف است خلق او ، در امان است از شرّ او همسايهء او ، ضعيف است بزرگى او ، قانع است به آن‌چه مقدّر شده است از براى او ، قوّت دارد صبر او ، استحكام دارد امر او ، بسيار است ذكر او ، مخالطه مىنمايد با مردمان تا اين‌كه عالم بشود ، سكوت مىنمايد تا اين‌كه سالم بماند ، سؤال مىنمايد براى آن‌كه بفهمد ، تجارت مىكند به جهت آن‌كه فايده ببرد ، سكوت نمىنمايد در نزد خير به جهت تفاخر ، و تكلم نمىكند به جهت تجبّر نمودن بر سواى خودش ، نفس او از او در مشقّت و مردمان از او در راحت مىباشند ، به تعب انداخته است نفس خود را براى آخرت خود ، و به راحت انداخته است مردمان را از نفس خود ، اگر تعدى نموده بشود بر او صبر مىنمايد تا اين‌كه خدا از براى او نصرت بدهد و انتقام بكشد ، دورى او از كسانى كه بدند و دور مىشود از ايشان بغض و پاك‌دامنى است ، و قرب او به كسى كه قريب مىگردد به او نرمى و رحمت و شفقت است ، نه دورى او تكبر است و عظمت ، و نه نزديكى او خدعه است و تملق ، بلكه حال آن اين است كه اقتدا مىنمايد به كسانى كه پيش از آن بوده‌اند از اهل خير ، و به اين جهت آن امام و مقتدا است از براى كسانى كه بعد از آن مىباشند از اهل برّ و نيكى . پس چون‌كه كلام آن حضرت به اين‌جا رسيد همان شخص همام نام صيحه‌اى برآورد و بيهوش افتاد . پس آن حضرت فرمودند كه به خدا قسم كه مىترسيدم از اين حالت بر او ، و فرمودند كه به اين‌طور اثر مىدهد موعظهء بليغه به اهل آن . پس ابن كوّا كه از جملهء منافقين و ملحدين بود گفت كه چرا خودت هم‌چنان او نشدى ؟ پس آن حضرت فرمودند كه از براى هركسى اجلى است كه از او درنمىگذرد و سببى است كه از آن تجاوز نمىنمايد ، آرام بگير و دو مرتبه اين كلام را مگو ! به درستى كه دم‌دميده است شيطان بر زبان تو . گلبن عيش مىدمد ساقى گلعذار كو ؟ * باد بهار مىوزد باده خوش‌گوار كو ؟ هر گل نو ز گل‌رخى ياد همى كند ولى * گوش سخن شنو كجا ديدهء اعتبار كو ؟ « 1 »

--> ( 1 ) . ديوان حافظ ، ص 286 ، غزل 414 .