جعفر بن أبى إسحاق دارابى كشفى
617
تحفة الملوك ( فارسى )
نمودن و سفر كردن در ظلمت و تاريكى شب ايضا مىباشد . و اما در اين مقام ، پس معناى آن عبارت است از رهايى يافتن نفس از قيد شهوات و مستقل گرديدن او در چريدن و سير نمودن در عالم ملكوت ارضين و سموات به بصيرت نافذه و معرفت محيطهء خود و مانع نشدن ظلمات عالم طبيعت ، او را از سير نمودن الى اللّه و سير نمودن و سفر كردن او به سوى عالم كمال و معارف و دار بقا ، با آنكه از حيثيت ظاهر و به حسب قالب خود ، محبوس در سجن سجّين عالم ظلمات طبيعت است ، چنانكه خداوند اشاره به اين معناى نموده و فرموده است كه أَ وَ مَنْ كانَ مَيْتاً فَأَحْيَيْناهُ وَ جَعَلْنا لَهُ نُوراً يَمْشِي بِهِ فِي النَّاسِ كَمَنْ مَثَلُهُ فِي الظُّلُماتِ لَيْسَ بِخارِجٍ مِنْها « 1 » ؛ يعنى آيا كسى كه گردانيدهايم ما از براى او نورى كه به واسطهء او راه مىرود در ميان مردمان و خواهشهاى ايشان و موانع عالم طبيعت ، كه همگى ظلمانى است ، بعضها فوق بعض ، مانع راه رفتن و هدايت پذيرفتن او نمىشود و به نور عقلى كه ما به او دادهايم حق و باطل را مىشناسد و حركات و سكنات او بر وفق حق و صواب است ، آيا اين كس مثل كسى است كه حال و مثل او در گرفتارى به قيد شهوات ، مثل حال كسى است كه هميشه در ظلمات باشد و از آن هرگز خارج نگردد و بيرون نيايد و نجات نيابد ؟ نه چنين است و اين دو كس ، مساوى نيستند بلكه آنكه نور دارد و به واسطهء آن راه حق را مىپيمايد ، در مرتبهء كمال و نجات و فوز و سعادت است و ديگرى كه در ظلمات شهوات گرفتار و مقيد است ، در مرتبه نقصان و هلاكت و خزى و خسران است . و اما انصاف ، پس عبارت است از استعمال نمودن نفس ، طريقهء عدالت را با مردمان ، در معاملات و معاشرات و مكالمات و ساير حركات و سكنات خود . و سابقا در تحقيق معناى رشد و قصد و عدالت ، بيان آن شد مضاعف بر اين حديث كه دستورى تمام و جامع جميع كلمات و فرمودهء رسول خدا صلّى اللّه عليه و إله است در وصيت فرمودن او مر اعرابى را كه عرض نمود كه مرا تعليم نما ، عملى را كه به واسطهء آن
--> ( 1 ) . انعام : 122 .