مؤلف مجهول

51

تحفه ( در اخلاق و سياست ) ( فارسى )

دم‌بريده و مردم مارگزيده برخود پيچيدم و اين بيت سبحهء زبان كرده ، شعر : از بهر توم جان و جهان مىبايد * چون تو به روى جان و جهان را چكنم [ 35 پ ] چون قابلهء صبح طفل آفتاب را در قماط كبود پيچيده در مهد دهر نهاد ، با دوستى كه اهليّت محرميّت داشت ، اين ماجرا در ميان نهادم . آن دوست از طريق نصيحت گفت پاى بر سر دل بايد نهاد و دست از وصال حلال بايد شست ، چه اين والى را نه دين دامن‌گيرست و نه نصيحت دل‌پذير ، نه از عار ترسد ، نه از يار پرسد . من آن جام ناكامى را كه در كام جان از زهر هلاهل ناگوارتر بود ، از حكم ضرورت تجرّع نمودم و مرواريد خوشاب اشك را بالماس مژه سفتن گرفتم . عاقبت روى سوى پادشاه حقيقى كردم و از سوز سينه فطيرى در تنور گرم بىخويشتنى دربستم . شعر : ايا ربّ فرعون لمّا طغى * وقاه و ابطره ما ملك لطفت و انت اللّطيف الخبير * و اقحمته اليم [ العذاب ] حتّى هلك فما بال هذا الذى لا اراه * يسلك الّا الذى قد سلك الست على اخذه قادرا * فخذه و قد خلّص الملك لك هم آن روز از لطائف غيبى سببى چهره نمود ، و به حكم : و بين ترقى جوزة و انحدارها * فكاك اسير و انجبار كسير خصمى غالب بالشكر جان ستان بسرحدّ او رسيد . شعر : بجيش جاش فى الهيجاء حتّى * رسا البرّ بحرا من سلاح [ 36 ر ] چون آن ظالم ديد كه طاقت مقاومت و قدرت مخاصمت او ندارد قرار بر فرار داد و روى بگريز آورد و جان بسلامت بتك پاى بدر برد و مال‌ومنال و خزاين و دفاين بدشمن سپرد .