مؤلف مجهول

238

تحفه ( در اخلاق و سياست ) ( فارسى )

متقوّم پوشيد و بخور كرد و آينه برگرفت تا مطالعهء كمال جمال خود كند . رويى ديد چون روزگار دولت دلخواه و خرّم و زلفى چون شب نكبت دراز و درهم ، اطرافى فرزام و اندامى باندام ، اعضا متناسب و انامل تازه و ناعم . بر خود متعجّب شد ، كنيزك را كه در مقام خدمت واقف بود و از آن حالت واقف ، گفت حسن مرا چه درمىبايد ؟ كنيزك گفت : انت نعم المتاع لو كنت تبقى * غير ان لا بقاء للانسان [ 163 پ ] ليس فيما بدالنا [ فيك ] عيب * عابه النّاس غير انّك فان عبد الملك از اين سخن كه بىمهابا بر روى او گفته شد ؛ شيفته شد و ابرو بهم كشيد و از بيم بهم برآمد ، و بجمعه رفت و بر منبر شد ، و خطبه آغاز كرد ، و آواز او از دور مىشنيدند . در اثناى خطبه تنش بلرزيد و تبش بگرفت ، و بيش نيارست ايستاد . نشسته خطبه را تمام كرد . و چون عقد نماز بست ؛ تب استيلا يافت ، و زمام تجلّد از دست او بربود و از پاى درآمد . خليفه‌اى بداشت تا فرايض جمعه را كفايت كند . و او را به خانه بازآوردند . چون در بستر خفت ، كنيزك را گفت اين چه بد بود كه بامداد بىمراقبت مواجهت خواندى ؟ ! كنيزك بايمان غلاظ و شداد تمسّك نمود ، كه بامدادان روز بمهمّى مشغول بوده ، و از سعادت مثول حضرت مقدّسه محروم مانده و به هيچ خطاب و جواب با امير المؤمنين خوض نكرده و اين بيت هرگز نشنيده ، و بر تصديق مدّعى او جمعى متّفق الكلمة باداى شهادت قيام نمودند . سليمان چون اين كلمات اصغا فرمود ، مستشعر شد و استرجاع كرد ، و در حال وزرا و اركان مملكت را احضار فرمود و ولىّعهد بداشت . [ 164 ر ] روز ديگر ضعف قوّت گرفت و طبيعت موازرت ( ؟ ) اطبّا كرد ، و بلبل بهانه‌جوى روان از جويبار تن سوى سدره روان شد ، نفير از زمانه برخاست .