مؤلف مجهول
225
تحفه ( در اخلاق و سياست ) ( فارسى )
تأسّف بر فوات مال بر دست ممال ! و بىيقين « 1 » يقين دان كه عالم با عالم نماندى [ و ] جاهل محروم شدى . و انگار كه احجار و اشجار عالم زر و نقره است ، و مقاليد تمامت كنوز جهان تسليم تو رفته ، و ترا در همه مطلق العنان و نافذ التصرّف گردانيدند ؛ چون آخر الامر گذشتنى و گذاشتنى « 2 » است ، بدان چه مناقشت و منافست توان كرد و چه عيش و لذّت صورت بندد ؟ ! عادت روزگار آنست كه نضارت ربيع شباب را ذبول خريف شيب عوض دهد ، و زود روى برتابد و داده بربايد و بر هيچ حال نپايد ، و طور آخر شربت فنا دهد و دور پسين دُرد دَرد چشاند ، از دسم سم و از نعم غم گذارد . حكايت گويند هارون الرشيد شربت آب در دست داشت ؛ ابن سماك به حضرت او درآمد . او را گفت مرا پندى ده ! گفت يا امير المؤمنين ! اگر نگذارند كه اين شربت آب بخورى و ترا طاقت برسد و هلاك [ نزديك ] شود و شفاى خود از آن دانى ؛ همهء مملكت بهاى [ آن ] ارزان شمرى يا نه ؟ گفت بلى . گفت چون بخورى و رها نكند كه بيرون آيد و ترا طاقت برسد ؛ همهء مملكت خود فدا كنى ، يا نه ؟ گفت بلى . ابن سماك گفت پس چه فرق توان كرد بمملكتى كه شربت آب [ 154 ر ] و بولى نيرزد . اى جوان بجوانى خود مغرور مشو ! كه بيشتر مردم در عنفوان شباب شربت فنا تجرّع كنند ، و اگرنه چنين بودى در عالم پيران از جوانان بيشتر بود [ ند ] ى . امير المؤمنين على بن ابيطالب كرّم اللّه وجهه به سلمان نامه نوشت كه دنيا مانند مار است ، مصراع : « نرم و رنگين و اندرون پر زهر » دست برومنه و روى
--> ( 1 ) - اليقين الذى لا يسمع شيئا الا ايقن به . ( 2 ) - ص : گذشتى و گذاشتى .